تبليغاتX
براي آگاه شدن از مطالب جديد در وبلاگ ما عضو شويد
blogers
درک کامل از دين
 
   
     
 
Google

جستجو در معرفتها
جستجو دراينترنت
کد جستجوگر گوگل
 
 

حکايتي۱ در مورد گذشت و عنايت اميرالمومنين عليه‌السلام


مرحوم پدرم رحمة‌الله عليه نقل مي‌فرمودند که: در شهر حِلّه (در عراق) شخصي بود از الواط که صاحب مکنتي فراوان و در شرارت نيز معروف بود.

يکي از علماي نجف (که مرجع موقت خود پدرم بود نام او را ذکر نکردند ولي از علماي اهل الله بوده)  شبي در خواب مي‌بيند که لوطي مذکور در بهشت همسايه حضرت اميرالمومنين عليه‌السلام است. آن عالم چون به صحت خواب خود اعتقاد داشت از نجف به مقصد حِلّه حرکت کرده و به منزل آن شخص شرور مي‌رود و او را مي‌طلبد. چون ورود عالم را به صاحب خانه خبر مي‌دهد بسيار ناراحت مي‌شود و فکر مي‌کند که مشاراليه حتماً براي نهي از منکر آمده است  ولي به هر حال به در منزل مي‌رود و ايشان را به داخل دعوت مي‌کند و براي ايشان چاي و قهوه مي‌آورد. وقتي مي‌بيند که عالم مزبور چاي و قهوه را صرف نمي‌کند يقين مي‌کند که وي نه از روي دوستي بلکه از راه مخاصمه و دشمني وارد شده است زيرا در عرب رسم است که اگر کسي به منزل شخصي برود ولي چيزي نخورد اين خود دليل دشمني شما چيست؟ عالم مزبور جواب مي‌دهد که من با شما خصومتي ندارم بلکه سوالي دارم که اگر جواب بدهيد چاي و قهوه شما را مي‌خورم. عرض مي‌کند سوال خود را بفرماييد. ايشان خواب خود را نقل و تاکيد مي‌کند که من يقين دارم خواب من صحيح است. تو با اين سابقه و شهرت بدي که داري چه کردي که با اميرالمومنين عليه‌السلام در بهشت همسايه شده‌اي؟ عرض مي‌کند اين سرّي بود بين من و حضرتش، معلوم است حضرت اراده فرموده‌اند اين سرّ فاش شود. سپس دختر بچه نُه ساله‌اش را نشان مي‌دهد و مي‌گويد: مادر اين کودک، دختر شيخ حِلّه بود و من عاشق او شدم ولي چون بد نام بودم مي‌دانستم که شيخ دختر خود را به من نخواهد داد. در عين حال از من واهمه داشتند. به خواستگاري رفتم. پدرش گفت: اين دختر نامزد پسر عمويش مي‌باشد اگر تو بتواني پسر عمويش را راضي کني من مخالفتي ندارم. نزد پسر عمويش رفتند و علاقه خود را به دختر ابراز کردند. گفت: اگر تو ماديان خود را به من ببخشي من به اين ازدواج رضايت مي‌دهم (بايد دانست که در عرب ماديان حکم زن را دارد و معمولاً کسي آن را به ديگري نمي‌بخشد) ولي چون من عاشق بودم ماديان را به او بخشيدم و از او رضايت گرفتم و نزد پدر دختر رفتم و جريان را گفتم. گفت: برادر دختر را نيز بايد نيز راضي کني. نزد برادر دختر رفتم و مطلب را گفتم. در آن زمان باغي زيبا و مصفّا در خارج شهر داشتم. باغ را هم به او بخشيدم و پيش پدر دختر رفتم. اين بار گفت بايد مادر دختر را هم راضي کني و علت اين همه اشکال تراشي آن بود که نمي‌خواستند دخترشان را به من تزويج کنند و در ضمن از من هم مي‌ترسيدند. لذا نزد مادر دختر رفتنم و او براي موافقت خود خانه خوبي را که در حِلّه داشتم از من مطالبه کرد. دادم و موافقت او را نيز گرفتم و باز پيش دختر رفتم. اين بار نوبت راضي کردن پدر بود که رضايت او هم با بخشيدن يک پارچه ملک آباد تحصيل شد. ديگر بهانه‌اي نداشتند. معذلک با اکراه دختر را عقد کردم و به زني من دادند. شب عروسي،هنگاميکه به حجله رفتيم عروس به من گفت: اين بار اين منم  که از تو چيزي مي‌خواهم. گفتم من هر چه در راه تو دادم و اکنون هم هر چه از ثروت من باقي مانده است از آن تو باشد. گفت من حاجت ديگري دارم. گفتم هر حاجتي داري بخواه. گفت حاجت من بسيار مهم است و قبل از آن که حاجت خود را بگويم شفيعي دارم که بايد او را به تو معرفي کنم: شفيع من فرق شکافته حضرت اميرالمومنين عليه‌السلام است. اما حاجت من اين است که من با پسر عمويم قبل از عقد به موجب صيقه محرم و همبستر شده‌ام و از او بار دارم و هيچ از موضوع آگاه نيست اگر اين راز فاش شود براي قبيله ما ننگي بزرگ است و تو به خاطر حضرت مرا امشب  خفه کن و بگو مرده است و اين ننگ را از خانواده ما بردار زيرا تا وضع حمل نکنم بر تو حرامم و بعداً نيز صدمه زيادي به ما مي‌خورد. گفتم آن شفيعي که تو آورده‌اي بزرگ‌تر از آن است که من مرتکب چنين جنايتي شوم. از اکنون تو به منزله خواهر من هستي و از حجله بيرون آمدم. تا امروز کسي از اين راز ما اطلاع نداشت و معلوم مي‌شود حضرت مي‌خواستند شما مطلع شويد اين دختر بچه نُه ساله همان طفل است که در رحم او بود. همه بستگان اين بچه را از آن من مي‌دانند تا امروز حکم خواهر مرا داشته است.

دانلود ورد



۱ـ حکايت اول (نشان از بي نشان‌ها جلد دوم)

 

 
 
 
   |    نوشته شده توسط علي آقاسي زاده
 
 
 

بسم الله الرحمن الرحيم

منظور از دلرباي برتر الله است و برجسته‌ترين ويژگي الله مهرباني و دلسوزي است. «در هر کاري با مهرباني و دلسوزي وارد شويد» اقرا باسم ربک الذي خلق عالم هستي همان کتاب خداست که اين کتاب پيام دارد، براي رسيدن به پيام اين کتاب بايد از آينه‌اي استفاده کرد که در اين آينه تصوير پروردگار تو پيداست. اگر به عالم از دريچه اين آينه نگاه کني پيام هستي را در خواهي يافت. «اسم ربک»: آينه پرورش دهنده تو، چيزي جز انسان نيست. اگر انساني از خودخواهي رهيده شود، اگر انساني سرشار از مهرباني و دلسوزي شود، در اين حالت آن انسان اسم ربک مي‌باشد که اگر به اين حال برسي پيام هستي را از اين زاويه و اين حالت مي‌تواني دريافت کني. مهرباني و دلسوزي کليد فهم قرآن است. انسان در حالت خودخواهي و خودبيني دچار يک نوع ناپاکي است که اين ناپاکي امکان کمترين ارتباط با قرآن را هم از انسان محروم مي‌نمايد. «لايمسه الا المطهرون» جز پاکان کمترين ارتباط با اين مجموعه ندارند. پديد آمدن هستي به وسيله رحمن و رحيم است، همان دلسوزي و مهرباني. در باطن انسان خودخواه زشتي و پليدي وجود دارد و انسان اگر از خودخواهي خود دست بردارد دلسوزي و مهرباني در قلب او راه پيدا مي‌کند. چرا نفرمود: «اقرأ الذي خلق» بلکه فرمود: «اقرأ باسم ربک الذي خلق»؟ «اقرأ ...... الذي خلق» يعني پيام هستي را بخوان. منظور از پيام هستي همان کتاب آفرينش است يعني سرنوشت و خلقت، و انسان بايد پيام را از اين کتاب آفرينش کشف کند. راه دريافت پيام چيست؟ ابزار دريافت پيام چيست؟ کليد پيدا کردن پيام هستي چيست؟ جواب همة اين سؤالات در «اسم ربک» وجود دارد و «اسم ربک» کليد رسيدن به پيام هستي است. رب: يعني پروردگار، يعني پرورش دهنده‌اي که از سر دلسوزي و مهر استعداد نهفته‌اي که در درون مورد تربيت قرار دارد را به ظهور مي‌رساند. خودش سراسر مهرورزي مي‌کند تا تو را به مهر برساند. خودش عيب پوشي مي‌کند تا تو را ستارالعيوب کند و... مثال: يک مادر، عاشق فرزندش است و وقتي به او نگاه مي‌کند عشق و محبت در قلب او موج مي‌زند ولي يک کودک عشق و علاقة اين مادر را درک نمي‌کند و براي درک اين عشق بايد مادر شود تا احساس مادر را درک کند. رب هم مانند مادر است و انسان بايد مانند رب دلسوز و مهربان باشد تا به پيام هستي دست پيدا کند. قرأت: ملاحظه روند رويش و چينش پديده‌هاي هستي براي دريافت پيام پرورش آنکه هستي را پديد آورده است. خلق الانسان من علق: انسان را از جنس پيوند و علاقه آفريد. 1ـ انسانيت انسان، در سايه ارتباطات و پيوند و علاقه‌هاي انسان است. 2ـ انسان به هر کسي که علاقه دارد از جنس مورد علاقه‌اش آفريده شده است. اگر انسان دوستان و مورد علاقه‌هاي خودش را بشناسد، به شناسايي خودش پي مي‌برد.

گلي خوش بوي در حمام روزي رسيد از دست محبوبي به دستم

 بـدو گفتم که مشکي يا عـبيري کـه از بـوي دلاويز تـو مستـم

بـگفتا مـن گِـلي نـاچيز بـودم وليکن مـدتي با گـل نشستم

 کمال همنشين در من اثر کرد وگرنه من همان خاکم که هستم

 و ديگر اينکه:

 اي برادر تو همان انديشه‌اي ما بقي تو استخوان و ريشه‌اي

 گر گل است انديشه‌ي تو گلشني ور بود خاري تو هيمه‌ي گلخني

 گر گلابي بر سر و جيبت زنند ور تو چون بولي برونت افکنند

 ساختار شخصيت انسان از جنس علاقه‌هاي او مي‌باشد، علاقه به خوبان و پاکان خلقت پاکي را در درون جان انسان سبب مي‌شود و علاقه و پيوند با بدان و ناپاکان موجب ظهور ناپاکي در انسان مي‌شود. علق: وابستگي و پيوستگي به کسي يا چيزي.

 کلا ان الانسان ليطغي ان راه استغني: درک فقر و نيازمندي رحم: درک درد و نيازمندي ديگران،

احساس رحم و دلسوزي در جهت رفع نيازمندي ديگران، محبت عامل فراموشي و صرف‌نظر کردن از خود مي‌شود. (عداوت، محبت) انسان قبل از ارتباط و تعلق به پيکر انسان است، ولي در باطن انسان نمي‌باشد.

کلا لاتطعه و اسجد و اقترب: تربيت: شکوفايي و پرورش در صفات رحمانيت و رحيميت، اقتراب به رب، اقتراب در صفات رحمانيت و رحيميت رب است. سجده:

قلم: گاهي قلم ابزار نگارش و ثبت اطلاعات از طرف ماست و گاهي از طرف خالق ابزار آموزش و آگاهي بخشي است. الذي علّم بالقلم: رب اکرم تو، بوسيله قلم پرورش و شکوفايي را به تدريج آموزش داد. درکهاي معنوي و فطري و پرورشي انسان به وسيله ابزاري که قلم نام دارد، در کتاب درون و باطن انسان نوشته مي‌شود و انسان بي‌واسطه هيچ عامل بيروني به وسيله قلم خوب را از بد تشخيص مي‌دهد. هماني که او را پديد آورد خودش نيز به او بدي و خوبي را شناساند. اما انسان به محض اينکه به خيال خودش بي‌نياز شد و وابستگي و پيوستگي خود را ناديده گرفت، حتماً سرکشي مي‌کند و رودخانه در جريان باطنش، طغيان مي‌کند و خرابي به بار مي‌آورد. رجوع به پرورش‌دهنده تو، لازمه‌اش اين است که انسان بتواند سرکشي و طغيان بکند، بعد از اين امکان اگر انسان خودداري کند، در درونش رجوع به پرورش‌دهنده تو مي‌کند يعني مانند او مي‌شود. علم الانسان ما لم يعلم: آگاهي انسان در گرو دريافت عدم آگاهي است، درک نيازمندي ادبي است که لازمه آن رفع نياز از طرف حق مي‌باشد. درک ظلمت زمينه‌ساز طلوع نور است و تا انسان به اين فقر واقف نشود به ثروت نمي‌رسد، چرا که خلقت انسان از جنس نياز و وابستگي است. اما خيال اينکه آگاه هستم باب علم مسدود مي شود، خيال بي‌نيازي است که طغيان مي‌آفريند. از خـدا جـوييم تـوفـيق ادب بي ادب محروم گشت از لطف رب بي‌ادب تنها نه خود را داشت بد بـلکه آتـش در هـمه آفـاق زد همه عالم يک پارچه و به هم پيوسته است. اين انسان است که گاهي خودش را از همه هستي جدا فرض مي‌کند و خودش را مستقل مي‌انگارد و خودش را در برابر همة هستي قرار مي‌دهد و به خيال خود، خود را از ديگران برتر مي‌بيند. تلک الدار الاخرة نجعلها للذين لا يريدون علواً في‌ الارض و لا فساداً والعاقبة للمتقين: اين برتري جويي انسان موجب سرکشي وي مي‌شود و سپس فساد مي‌آورد.

ادامه دارد ...

الهُمَ صَلِ علي محمد وَ آلِ محمد

دانلود ورد

 
 
   |    نوشته شده توسط علي آقاسي زاده
 
 
 

بِسمِ‌الله‌ِالرَّحمَنِ‌الرَّحيمِ

با برجسته‌ترين ويژگي(هاي) آن دلرباي برتر که مهربان(ي) و دلسوز(ي) است(آغاز مي‌کنم)

در هر کاري با مهرباني و دلسوزي وارد شويد!

واقعا چه اندازه به انجام رساندنِ آن - يعني با مهرباني و دلسوزي به هر کاري آمدن - بيرون از روند متعارف آغاز کارها است زيرا عموماً به هرکاري خودخواهانه و سودجويانه وارد شويم و دقيقاً به دليل خودخواهي‌هاي ماست که زشتي و پليدي بدان راه مي‌يابد. در صورتيکه اگر آنرا مهربانانه و دلسوزانه آغاز کنيم، خودبخود راه هر زشتي و پليدي بر آن بسته خواهد شد

الهُمَ صَلِ علي محمد وَ آلِ محمد

دانلود ورد

 
 
   |    نوشته شده توسط علي آقاسي زاده
 
 
 

ازدواج يک رابطه است:

بسياري از ما براي تجربه و تحليل مسائل و يافتن راه‌حل تربيت شده‌ايم. ما فراموش مي‌کنيم که ازدواج يک رابطه است، نه يک پروژه‌اي که بايد کاملش کنيم.

رابطه يعني: گوش دادن دلسوزانه براي درک افکار، احساسات و آرزوهاي طرف مقابل.

هنر گوش کردن:

ما بايد مايل به توصيه دادن باشيم امّا فقط وقتي که از ما درخواست شد و هرگز نبايد با فضل فروشي اين کار را بکنيم. ما بيشتر در زمينه فکر کردن و حرف زدن خبره‌ايم. اکثر ما آموزش چنداني در زمينه گوش دادن نديده‌ايم.

يادگيري گوش دادن شايد سخت‌تر از فراگيري يک زبان خارجي باشد.

دانلود ورد

منبع:

5 زبان عشق(چگونه به او بگويم دوستش دارم)،

زبان دوم عشق: وقت گذاشتن براي يکديگر(گفتگوي متمرکز)، صفحه:63

 
 
   |    نوشته شده توسط علي آقاسي زاده
 
 
 

مکاشفات و کرامات

  • خيلي مشغول مکاشفات نشويد که عمرتان تلف مي‌شود. کاري را که مي‌کرديد ادامه دهيد تا رشد کنيد.
  • اهل الکرامة محجوبون. کسي که سرش به کرامات گرم شده از مقصد حقيقي غافل مانده است.
  • بعضي با مکاشفات و چهله گرفتن، پشت در مي‌مانند و راه آنها سدّ مي‌شود. اگر در راه، خوابي يا مکاشفه‌اي رخ داد حواست پرت نشود. اين‌ها آجيل راه است. راهت را ادامه بده و تمام حواست به صاحبخانه باشد و خودت را نبين.
  • در آيات 11 تا 115 سوره مائده است که وقتي حضرت عيسي(ع) حواريون را به راهش دعوت کرد آنها از او کرامت خواستند. عيسي(ع) گفت: شما هم دنبال کرامت هستيد؟ از خدا بپرهيزيد. البتّه وقتي اصرار کردند، براي اطمينان قلبشان خواسته آنها را عملي کرد ولي انتظار بيشتري از آنها داشت.
  • اهل بيت هدفشان دعوت به حقّ تعالي و تربيت انسانهاي کامل بوده است و بناي معجزه و کرامات نداشتند و اين اشتباه است که تمام فضائل آنها معجزه و کرامتي ظاهر مي‌کرده است، ولي آنها دوست داشتند که مردم کاملاً متوجه حق تعالي باشند و مراقب بودند که مبادا به خاطر کرامات ايشان، مردم از او غافل شده و متوجّه بندگان او شوند.

مصباح الهدي سخنان مرحوم حاج اسماعيل دولابي صفحه ۲۰۹

الهُمَ صَلِ علي محمد وَ آلِ محمد

دانلود ورد

 
 
   |    نوشته شده توسط علي آقاسي زاده
 
 
 

تنها خدا را خواستن

  • مومن جزايي جز قرب خدا قبول نمي‌کند. او همه زمين و آسمان و بهشت را گردش مي‌کند ولي فقط طالب قرب است.
  • غضّوا ابصارهُم عَمّا حَرَّمَ اللّه عَلَيهم: ديدگانش را از آنچه خداوند حرام نموده است فرو پوشيدند؛ که از صفات متّقين است، مرحله اوّل آن، نگاه نکردن به نامحرم است، مرحله دوم به اين معنا است که اگر با مال حرام يا شبهه ناک برخورد کنند از آن غَضّ بصر کرده و صرف نظر مي‌کنند. امّا از اين دو بالاتر اين است که اصلاً (به ما سوي الله) نگاه نمي‌کنند که اين مال خصّيصين است.
  • از دنيا نگو، از خلق نگو ، از خودت هم نگو، از خدا بگو. چند وقت که از تنها از خدا بگويي اگر غير از او چيزي هم وجود داشته باشد از يادت مي‌رود و غير او را فراموش مي‌کني.
  • ما فَقَدَ مَن وَجَدَک و ما الّذي وَجَدَ مَن فَقَدک: آن کسي که تو را يافت ديگر چه چيزي را فاقد است و کسي که تو را فاقد شد ديگر چه چيزي دارد؟
  • مبادا گل، شما را از گلکار غافل کند.
  • طلبه، يعني کسي که مؤدّبانه طالب خداست.
  • در مسير کمال بايد طالب بود ولي با ادب، نه با زور.
  • دوجور طلب داريم، يکي به ضرر آدمي است يکي به نفع اوست. طلبي که با صدق و ادب باشد به نفع عبد است و او با آن مثل سلمان طلبه فقه آل محمّد مي‌شود. اگر طلب توأم با ادب نباشد  و شلوغ کند مثل دومي مي‌شود که طلبکار بود و در را سوزاند و شکست. هرچه ادب و صفاي عبد بهتر، ريزش رحمت از جانب خدا بيشتر.
  • چند وقت است که خداوند اين معنا را مرحمت کرده است که آياتي که مي‌گويند: يضلّ من يشاء و يهدي من يشاء، يعني اينکه اگر شما بخواهيد، اين کارها را مي‌کند. خداوند هدايت ميکند کسي را که خودش را که بخواهد هدايت شود. (ضمير مستتر در يشاء به من راجع است و فاعل يهدي و يرزق، خداوند است.) چون او که همه درها را باز کرده است و سعادت و هدايت و رزق رساندن به عباد را مي‌خواهد، عمده اين است که شما بخواهيد.
  • اين که پيامبر(ص) فرمود: يا ليت لم يخلق محمّد: اي کاش محمّد(ص) آفريده نمي‌شد، شايد به اين جهت بوده است که حضرت عطري از خود استشمام کرده و نمي‌خواستند که در کنار جمال و حسن خداي تعالي جمال ديگري باشد. مي‌فرموده است: حيف است که در کنار حسن و نور خودت، کس ديگري را آفريده باشي.

مصباح الهدي سخنان مرحوم حاج اسماعيل دولابي صفحه ۲۰۷

الهُمَ صَلِ علي محمد وَ آلِ محمد

دانلود ورد

 
 
   |    نوشته شده توسط علي آقاسي زاده
 
 
 

«سير عرفاني حاج اسماعيل دولابي با توسل به سيدالشهداء(ع)»

قريب به دو دهه پيش، خداي متعال توفيق درک محضر يکي از عارفان بزرگوار معاصر شيعي را نصيب مولف اين اثر نمود و به فضل الهي، توفيق مزبور تا اواخر سال 1381 ه.ش که آن بزرگوارخرقه تهي کرد و به جنة اللّقاء پرواز نمود، ادامه يافت. آن عارف بزرگوار در اشاره اجمالي به سرگذشت سير عرفاني خويش چنين مي‌فرمود:

در ايام جواني همراه پدرم به نجف‌اشرف مشرف شده بودم. در آن زمان به شدّت تشنه علوم و معارف ديني بوده و با تمام وجود خواستار اين بودم که در نجف بمانم و در حوزه تحصيل کنم؛ ولي پدرم که مسن بود جز من پسر ديگري که بتواند در کارها به او کمک کند نداشت، با ماندنم در نجف موافق نبود. در حرم اميرالمومنين‌(ع) به حضرت التماس مي‌کردم ترتيبي دهند که در نجف بمانم و درس بخوانم و آن‌قدر سينه‌ام را به ضريح فشار مي‌دادم و مي‌ماليدم که موهاي سينه‌ام کنده و تمام سينه‌ام زخم شده بود. به گونه‌اي بود که احتمال نمي‌دادم به ايران برگردم. به خودم مي‌گفتم يا در نجف مي‌مانم و مشغول تحصيل مي‌شوم و يا اگر مجبور به بازگشت شوم همين‌جا جان مي‌دهم و مي‌ميرم. با علما نجف هم که مشکلم را در ميان گذاشتم تا مجوزي براي ماندن در نجف از آنها بگيرم به من گفتند که وظيفه تو اين است که رضايت پدرت را تامين کني و براي کمک به او به ايران بازگردي. در نتيجه نه التماسهايم به حضرت امير کاري از پيش برد و نه متوسل شدنم به علما مرا به خواستم رساند. تا اينکه با همان حال ملتهب همراه پدرم به کربلا مشرف شديم. در حرم حضرت اباعبدالله‌(ع) در بالاسر ضريح حضرت همه چيز حل شد و هر چه را مي‌خواستم به من عنايت کردند، به طوري که هنگام مراجعت حتي جلوتر از پدرم و بدون هرگونه ناراحتي به راه افتادم و به ايران بازگشتم.

در ايران اولين کساني که براي ديدن من به عنوان زائر عتبات، به منزل ما آمدند دو نفر آقا سيّد بودند. آنها را به اتاق راهنمايي کردم و خودم براي آوردن وسايل پذيرايي رفتم. وقتي داشتم به اتاق برمي‌گشتم جلوي در اتاق‌ پرده‌ها کنار رفت و حالت مکاشفه‌اي به من دست داد و در حاليکه سفره به دستم بود حدود بيست دقيقه در جاي خود ثابت ماندم. ديدم در بالاي ضريح امام حسين‌(ع) هستم و به من حالي کردند که آنچه را مي‌خواستي از حالا به بعد تحويل بگير. آن دو آقا سيّد هم با يکديگر صحبت مي‌کردند و مي‌گفتند او در حال خلسه است.

از همان جا شروع شد. آن اتاق شد بالاي سر ضريح حضرت و تا سي سال عزاخانه اباعبدالله‌(ع) بود و اشخاصي که به آنجا مي‌آمدند بي‌آنکه لازم باشد کسي ذکر مصيبت کند مي‌گريستند. در اثر عنايات حضرت اباعبدالله‌(ع) کار به گونه‌اي بود که خيلي از بزرگان مثل مرحوم ملّا آقاجان، مرحوم آيت‌الله شيخ محمّد بافقي و مرحوم آيت‌الله شاه‌ آبادي، بدون اينکه من دنبال آنها بروم و از آنها التماس و درخواست کنم، با علاقه خودشان به آنجا مي‌آمدند.

بعد از آن مکاشفه به اين ترتيب به چهار نفر برخوردم که مرا دست به دست به يکديگر تحويل دادند. اولين فرد آيت‌الله سيد محمد شريف شيرازي بود. همراه او بودم تا اينکه مرحوم شد. وقتي جنازه او را به حضرت عبدالعظيم برديم، آيت‌الله شيخ محمد بافقي آمد و بر او نماز خواند. من که ديدم شيخ هم بر عزيزم نماز خواند و هم از مرحوم شيرازي قشنگ‌تر است، مجذوب او شدم، به گونه‌اي که حتي همراه جنازه به قم نرفتم. خانه شيخ را پيدا کردم و از آن پس با شيخ محمد تقي بافقي مرتبط بودم تا اينکه او هم مرا تحويل آيت‌الله شيخ غلامعلي‌قمي ملقّب به تنوماسي داد. من هم که او را  قشنگ‌تر ديدم از آن پس همراه وي بودم. در همين ايام با آيت‌الله شاه آبادي هم آشنا و دوست شدم و با وي نيز ارتباط داشتم. تا اينکه بالاخره به نفر چهارم يعني آيت‌الله شيخ محمد جواد انصاري همداني رسيد. او با سايرين متفاوت بود. چنين کسي از پوسته بشري خارج شده و آزاد است و هر ساعتي در جايي از عالم است. او دين ندارد و در وادي توحيد به سر مي‌برد. يک استوانه نور است که از  عرش تا طبقات زمين امتداد دارد و نور همه اهل بيت در آن ميله نور قابل وصول است.

اول اهل عبادت، مسجد رفتن، محراب ساختن و امام جماعت بردن بودم. بعد اهل توسل به اهل بيت و گريه و عزاداري و اقامه مجالس ذکر اهل بيت شدم. تا اينکه در پايان به شخصي برخوردم و به او دل دادم و از وادي توحيد سر در آوردم. خداوند  لطف فرمود و در هريک از اين کلاسها افراد برجسته و ممتاز آن کلاس را به من نشان داد؛ ولي کاري کرد که هيچ‌جا متوقف نشدم، بلکه تماشا کردم و بهره بردم و عبور کردم تا اينکه به وادي توحيد رسيدم. در طول اين دوران هميشه يکه‌شناس بودم و به هر کس که دل مي‌دادم، خودم و زندگي و خانواده‌ام را قربان او مي‌کردم تا اينکه خود او مرا به بعدي تحويل مي‌داد و من که وي را بالاتر از قبلي ديدم از آن پس دور او مي‌گشتم.

به هر تقدير همه عناياتي که به من شد از برکات امام حسين(ع) بود. از راه ساير ائمه هم مي‌توان به مقصد رسيد، ولي راه امام حسين(ع) خيلي سريع انسان را به نتيجه مي‌رساند. چون کشتي امام حسين(ع) در آسمانهاي غيب خيلي سريع راه مي‌رود، هر کس در سير معنوي خود حرکتش را از آن حضرت آغاز کند، خيلي زود به مقصد مي‌رسد.

(مهدي طيب ـ مصباح‌الهدي صفحه 11)

الهُمَ صَلِ علي محمد وَ آلِ محمد

دانلود ورد

 
 
   |    نوشته شده توسط علي آقاسي زاده
 
 
 

آدميزاد 3 مرحله دارد:

مرحله اول: قبول تن (قبول جسد)

مرحله دوم: مرحله قراردادها و خيالات برخاسته از تن مثل مالکيت و دارايي

مرحله سوم: مرحله عميق‌تر انسان مرحله صفات انسان است مثل رحم و محبت.

ما در زندگي بايد از مرحله قراردادها و خيالات عبور کنيم و بعد به خواست‌هاي تن مي‌رسيم مانند غضب، شهوت، گرسنگي و بعد از اين‌ها عبورکنيم، متولد در عالم صفات مي‌شويم. اگر انسان بتواند به جايگاه پشت اين‌ها (مقام قلب) حضور پيدا کند مي‌گويند به مقام حضور قلب راه يافته است. نماز و يا به عبارتي صلاة تلاشي است براي رسيدن به جايگاه پشت تن و قراردادهاي برخاسته از تن و تا انسان به آن جايگاه نرسد به ملکوت هم نرسيده است. زيرا عالم ملکوت در باطن و پشت عالم مِلک و مُلک قرار دارد.

تمام چيزهايي که در نماز توجه ما را به خودشان جلب مي‌کنند اگر مربوط به تن و مِلک و مُلک باشند حجاب حضور قلب هستند و اگر همين امور براي ما حل و کشف رمز بشود معاني ملکوتي و رحماني آن‌ها براي ما آشکار مي‌شود و ديگر ظاهر آن‌ها ناپديد مي‌گردند.

بنابراين مقام مِلک و مُلک و تن گذرگاه و دروازه رسيدن به مقام ملکوت مي‌باشند ولي اگر در آن‌ها اقامت کنيم و عبور نکنيم تبديل به جهنم مي‌شوند.

الهُمَ صَلِ علي محمد وَ آلِ محمد

دانلود ورد

 

 
 
   |    نوشته شده توسط علي آقاسي زاده
 
 
 

نماز

  • وضويي بگيريم که هميشه در وضو باشيم و نمازي بخوانيم که انگار هميشه در نماز هستيم. خوشا آنان که دائم در نمازند. (الّذين هم علي صلاتهم دائمون.)
  • اسرار وضو اين است. با شستن صورت که مربوط به خداست وجه را از توجه به غير خدا شستن دست راست به اصحاب يمين رسيدگي کردن. با شستن دست چپ خواسته‌هاي دنيوي اصحاب شمال را براي اينکه مزاحم ما نشوند سير کردن. با مسح سر به فرشتگان و با مسح پاي راست به حيوانات حلال گوشت و گياهان و مواد معدني قابل خوردن و مسح پاي چپ به حيوانات حرام گوشت و گياهان و مواد سمي رسيدگي کردن.
  • در وقت وضو چنان وضو بگير که گويا او در حال وضو دادن توست، در حال شستن صورت، وجه خود را از غير از او بشوي و کدورات توجه به عالم کثرت و نگاه به گناهان وعيوب را از آن پاک کن تا مناسب روکردن ونظر نمودن به او شوي. در حال شستن دست راست، تمام دست راستي‌ها و مومنين را شستشو بده و در حال شستن دست چپ، نظري هم به اهل دنيا و اشقياء و ظالمين بکن و آنها را نيز شستشو بده تا وضعيت دنيويشان خوب شود و مزاحم مومنين نشويد. با مسح سر ملائکه و اهل آسمان را مورد لطف قرار بده و با مسح  پاها حوائج حيوانات و موجودات زميني را برآورده ساز. هر قدر سعي کني که وضوي تو خوب و با توجه باشد، نماز توهم با توجه خواهد شد. براي حضور قلب داشتن در نماز، بايد در وضو گرفتن دقت کرد.
  • اگر بخواهيم در نماز خيالات نداشته باشيم و مقبول باشد بايد در وضو گرفتن دقت کنيم.
  • وضو نور است و وضو روي وضو نور علي نور. زکات و خمس هم وضوي مال است که آن را پاک مي‌کند. زکات بدن هم روزه است.
  • تمامي صفات رذيله را مي‌توان با وضو شست و پاک کرد.
  • هنگام وضو گرفتن وقتي صورتت را مي‌شويي مقداري از آبي که از رويصورتت پايين مي‌آيد را به دهان فرو ببر و بخور. اين آب درونت را پاک مي‌کند و فطرتت را شفاف مي‌نمايد.
  • سعي کن نماز مي‌خواني دهانت از محبت پر باشد و با هر جمله‌اي که مي‌خواني، مثل کسي که آب در دهان دارد، آن را قورت بدهي.
  • توجه به نماز، نماز است. اگر حضور قلب داري، در نمازي و الاّ دل هر کجاست همان جايي.
  • نماز را آرام و با تاّني بخوان، شايد يادت بيايد که داري با خدا صحبت مي‌کني و خدا دارد با تو صحبت مي‌کند. در نامز خودت باش و نگذار حواست جاي ديگر برود. اصلاً دقت کن و ببين کيست که دارد نماز مي‌خواند.
  • مستحب است در آغاز نماز ابتدا سه تکبير را شخص به قصد تکبيرة‌الاحرام بگوييد. نمازگزار با هر تکبير يکي از نفسهايش را کنار مي‌اندازد و با توجه به چهار نفس انسان، بعد از تکبير چهارم از او چيزي باقي نمي‌ماند و اين خود خداست که از آن پس نماز را مي‌خواند و خود اوست که در نماز حامد و مسبّح است و هم اوست که در نماز خود را تعظيم و تکبير و تهليل مي‌نمايد. همين‌طور مستحب است ابتداي نماز شش تکبير گفته شده و تکبير هفتم به قصد تکبيرة‌الاحرام ادا شود. اگر نماز گزاران چنين کند، با اين هفت تکبير از هفت پرده دل يا هفت طبقه آسمان عبور کرده و به جايي مي‌رسد که جز خدا احدي نيست.
  • سجده از آثار جمال خدا و رکوع از آثار جلال خداست. وقتي جلال خدا آشکار شود فرد به رکوع مي‌رود و هنگامي که جمال خدا ظاهر شود فرد به سجده مي‌افتد.
  • در نماز، سجده اول موت از دنياست(جلسه بين السّجدتين برزخ است). سجده دوم موت از برزخ است. سرکه برداشتي قيامت است؛ لذا در تشهد به لا‌اله‌الاّ‌اللّه شهادت مي‌دهي. سجده اول شکر نعمتهاي دنياست و سجده دوم شکر نعمتهاي آخرت مثل پيامبر و امامان است.
  • سلامهاي پايان نماز را خدا به پيامبرش، به خودش و به بندگان صالحش مي‌کند.
  • بعد از نماز دستت را به موضع سجده کشيده و آن را بر صورتت مي‌کشي، بعد با دست چپ به طرف راست بدنت مي‌کشي، سمت چپ يعني فاسق‌ها و فاجرها. با اين کار به آنها مي‌گويي من شما را هم دوست دارم و رزق آنها را رديف مي‌کني که سرشان گرم باشد و مزاحم راه رفتنت نشوند. سمت راست هم که دوستان و رفقايت هستند. آنها را هم مورد لطف قرار مي‌دهي. صورتت هم مال خداست. وقتي عملي انجام مي‌دهي کمي تفکر کن که چه مي‌کني.
  • بعد از نماز با خدا صحبت کن، بگو خدايا تو غني هستي و من فقير، تو عزيز هستي و من ذليل، تو مالک هستي و من مملوک. با خدا که صحبت کني نطقت باز مي‌شود و با خلق هم خوب صحبت خواهي کرد.
  • اگر ديدي نماز و عبادت سيرت نمي‌کند بعد از هر نماز بگو: ااّهم اهدني منعندک و افض عليّ من فضلک و انشر عليّ من رحمتک و انزل عليّ من برکاتک: خداوندا مرا از جانب خويش هدايت فرما و از فضل خويش بر من افاضه نما و از رحمت خود بر من بگستران و از برکات خويش بر من نازل فرما.
  • چه موسيقي‌يي از آهنگ اذکار و الفاظ نماز بهتر و چه رقصي از حرکات نماز زيباتر.
  • در نماز گمشده‌ها پيدا مي‌شود. بايد سعي کرد گمشده اصلي را در نماز پيدا کرد.
  • مثال نماز و روزه در عالم مثال پيامبر و عل هستند. و له الامثال العلياء و الکبرياء و الآلاء.
  • خوشا به حال آنان که در فروع دين و اصول دين را ببينند. در نمازشان علي(ع) را ببينند.
  • سعي کنيم مسمّاي نماز يعني اهل نماز باشيم.
  • در اول نماز قامت مي‌بندي و مي‌گويي الله‌اکبر، اگر چشمت باز باشد و بتواني حقيقت خود را ببيني، خواهي ديد که قامت است. سرت در قائمه عرش و انگشتهاي پايتدر طبقه هفتم زمين است. خود را م‌بيني که: (ملات ارکان کلّ شيء): ارکان همه اشياء را وجودت پر کرده است. ساده‌تر بگويم، مي‌بيني که علي نما شده‌اي.
  • نماز مي‌خواني خوب به صداي خودت گوش بده و دقت کن. کم‌کم مي‌بيني که تو نيستي که عبارات نماز را مي‌خواني و يک نَفَس لطيف همراه نَفَس تو است و يک موجود شريف و مظلوم است که در درون تو دارد نماز را مي‌خواند.
  • همه ملا اعلي و همه خوبان خدا عاشق نمازند. وقتي يک جوان در خلوت به نماز مي‌ايستد همه آنها به او توجه مي‌کنند.

مصباح الهدي سخنان مرحوم حاج اسماعيل دولابي

الهُمَ صَلِ علي محمد وَ آلِ محمد

دانلود ورد


 

 

 
 
   |    نوشته شده توسط علي آقاسي زاده
 
 
 

لا‌اله‌اِلا‌الله

يکي از کلمات نماز که هميشه خوانده‌ايم و تکرار کرده‌ايم اين عبارت استاَشهَدُاَن‌اِلا‌اله‌اِلا‌الله. هميشه هم گفته‌اند اگر کسي آخرين کلامش در دنيا لا‌اله‌اِلا‌الله باشد خداوند آن فرد در بهشت جاي مي‌دهد.

 لا‌اله‌اِلا‌الله کلمه جادويي نيست که مردم فکر مي‌کنند. آدم اگر چيزي را نفهميد و مرتباً به زبان تکرار کرد هيچ اثري در تکرار يک متن ندارد. بدون اينکه انسان معناي آن را پيدا کند و اصلاً هم معنايش را پيدا کند و هم در باطنش و در تمام وجودش اين کلمه صادق باشد. لا‌اله‌اِلا‌الله يک همچنين معنايي دارد، تصور اينکه گفتن لا‌اله‌اِلا‌الله ثواب دارد، مثل اين است که شما کسي را دوست نداشته باشيد و روزي چند مرتبه در مقابلش بنشيني و بايستي و به او بگوييد من تو را دوست دارم طرف مقابل شما مي‌داند که شما به او دروغ مي‌گوييدو اين نوع گفتن جز مسخره کردن چيز ديگري نيست. حالا بدتر از اين عمل، اين است که دوست داشتن را به زبان جاري مي‌کند و اصلاً معناي دوست داشتن هم نمي‌داند. لا‌اله‌اِلا‌الله يک چنين چيزي است، کسي مي‌تواند لا‌اله‌اِلا‌الله را درک کند که تمام وجودش را معناي مي‌دهدلا‌اله‌اِلا‌الله فراگرفته باشد.

در زمان مرحوم شيخ الاسلام فيض کاشاني (روحاني عالي‌رتبه هر شهر را شيخ الاسلام مي‌گفتند) مردم مي‌آمدند و اگر دعواي خانوادگي داشتند با او مطرح مي‌کردند. اگر نماز مي‌خواندند مي‌آمدند و قرائت نمازشان را نزد وي تصحيح مي‌کردند. ايشان مي‌فرمايند من کنار فرات نشسته بودم و مردم مي‌آمدند و مشکلات و يا تصحيح قرائت نمازشان را نزد من انجام مي‌دادند. يک پيرزني هم آمد و شروع کرد به خواندن سوره حمد مرحوم فيض کاشاني ميگويد به او گفتم اين حمدي که شما مي‌خواني چند جايش ايراد دارد مثلاً (ح) الحمدالله را خيلي غليظ نگفتي پيرزن گفت نه من درست مي‌گويم بين اين دو بحثي در گرفت تا اينکه پيرزن گفت من يک بسم الله الرّحمن الرّحيم ميگويم و از روي آب رودخانه رد مي‌شوم، زن بسم الله الرّحمن الرّحيم گفت و به آب فوت کرد و از رودخانه رد شد و به مرحوم فيض کاشاني گفت ديدي من با همين قرائتي که تو مي‌گويي اشتباه است از رودخانه رد شدم. و اگر تو هم مي‌تواني بخوان و رد شو. مرحوم فيض کاشاني گفت: من اين چنين تا به حال  بسم الله الرّحمن الرّحيم نگفته بودم.

ممکن است اين داستان افسانه باشد ولي يک معنايي در اين قصه نهفته است معناش اين است که بسم الله الرّحمن الرّحيم و يا الحمدالله رب العالمين و..... هر کدام از اين‌ها اگر در باطن انسان تحقق پيدا کند انسان شاه روي زمين ميشود همه موجودات حرف‌هايمان را گوش مي‌کنند.

خوب حالا لا‌اله‌اِلا‌الله يعني چه؟ نگاه کنيد اِله به اين معنا است که کسي چيزي را دوست دارد مثلاً فرض کنيد من يک کتابي را دوست دارم يا يک شخصي را دوست دارم اين دوستي و علاقه بين دونفر را در ابتداي کار به وُدّ مي‌گويند و رابطه بين اين دو، مودت است. اگر دوستي و عشق بين دو فرد بيشتر شد و اوج گرفت، به اين حالت مي‌گويند حُبّ و رابطه بين اين دو محبت است. اما اگر عواقب محبت بين اين دو بالاتر آمد و بيشتر شد به نوعي که اين از دوري شخص مقابلش مريض مي‌شود به اين حالت عشق مي‌گويند. کلمه عشق يک کلمه عربي است ترجمه‌اش در فارسي سِش است. ديديد در باغچه ها يک گيا‌هائي رشد مي‌کنند که کنار اين گياه‌ها پيچک‌هايي زرد  هستند که دور اين مي‌پيچند و اين پيچک شيره اين گياه را مي‌مکد و گلي که در آن وسط است پژمرده و خشک مي‌کند. محبت هم همين‌گونه است. آدم اگر به کسي محبت زياد داشته باشد همان محبت زياد دور قلبش مي‌پيچد و آدم را زرد، ضعيف، لاغر مي‌کند و کم‌کم عاشق مي‌شود. به شخص مورد علاقه معشوق و به طرف مقابلش عاشق مي‌گويند. ولي عاشق از وجود خودش خبر دارد خيلي هم بي‌خود و بي‌خويشتن نيست ولي در خودخواهي‌هاي خودش زرد، ضعيف و لاغر شده‌است. وقتي يکي به چيزي يا کسي آنقدر علاقه‌مند است که از نظر علاقه و محبت شديد به کلي خودش را فراموش مي‌کند و هيچ توجهي به خودش ندارد، به اين حالت وَلَه مي‌گويند و به شخص مقابلش مي‌گويند اله و به فردي که اله را دوست دارد واله مي‌گويند. در زبان فارسي وله و واله را شيدا و شيدايي ترجمه مي‌کنند.کسي که مي‌گويد لا‌اله‌اِلا‌الله يعني هيچ کسي غير از الله در دل من وجود ندارد. يعني به گونه‌اي محبت الله در دل اين فرد نشسته که جز او هيچکس ديگري در قبله‌گاه محبتي در دلش وجود ندارد.

در تشهُّد  وقتي که در نماز به تشهُّد نشسته‌ايم و مي‌گوييم اَشهَدُاَن‌لااله‌اِلا‌الله وَحدَهُ لا شَريک‌لَه يعني من گواهي مي‌دهم(يعني من در باطنم ديدم که غير از الله هيچ دلبري وجود ندارد) ولي کدام يک از ما جز خدا در دلش دلبر يا فرمانده ديگري نيست. در حاليکه ما پول، قدرت، خانه، ماشين‌هاي آخرين مدل و.... همه اين‌ها را مي‌پرستيم. معناي اَشهَدُاَن‌لا‌اله‌اِلا‌الله يعني هيچ‌کس جز خداي يگانه در دل ما نيست (تو که آمدي من ديگر خودم را هم فراموش کردم؛ غم و غصه‌هايم همه فراموشم شد.) پس فهميديم که مشکل ما چيست؛ اگر کسي يا چيزي را به سختي دوست داشته باشيم بت ما به حساب مي‌آيد.

مي‌خواهم قصه‌اي از حضرت ابراهيم برايتان بنويسم.

يک‌روز حضرت ابراهيم يک مردي را ديد که مالدار بود و چند صد هزار گوسفند داشت و مشغول چوپاني بود که يک مرتبه ديد از روي بلندي يک کسي داد مي‌زند و مي‌گويد: ‌لا‌اِله‌اِلا‌الله. وقتي ابراهيم اين صدا را گوش کرد و ديد اين فرد به چه زيبايي لا‌اله‌اِلا‌الله مي‌گويد، گفت اي صاحب صدا اگر يک بار ديگر لا‌اله‌اِلا‌الله بگويي من يک سوم مالم را به تو مي‌دهم. دوباره اين صدا آمد و گفت لا‌اله‌اِلا‌الله و ابراهيم گفت حالا که اين کار را کردي من هم دو سوم اين داراييم را به تو مي‌دهم بار سوم که صدا زد لا‌اله‌اِلا‌الله گفت گوينده تمام دارايي و املاکم را به تو دادم و دفعه بعدي خودم را به تو مي‌دهم. ابراهيم جلو رفت و گفت تو کي هستي و صدا جواب داد من مامور خدا هستم.

ما آدم‌ها وقتي نماز مي‌خوانيم گمشده‌هايمان را پيدا مي‌کنيم. ما اگر فقط يک‌جا محبت خدا در دلمان بنشيند ديگر بقيه کارها خود به خود درست مي‌شود. ما ها خدا را فراموش کرديم و اصلاً هيچ‌وقت نگاه نکرديم خدا چه قدر ما را دوست دارد.

اگر کسي زيبايي خدا را ببيند و درک کند ديگر همان زيبايي است که او را مي‌کشد و همه کارها درست مي‌شود.

روايت است از رسول الله (صَلي اله عَليها اَله سلم) که بين اصحاب خود بودند و فرمودند کدام يکي از دستگيره‌هاي ايمان محکم‌تر است؟ يکي گفت نماز ديگري گفت روزه. هر کسي چيزي گفت ولي پيغمبر فرمودند هيچ کدام از جواب‌هاي شما درست نيست. حضرت فرمودند محکم‌ترين دستگيره، دستگيره محبت به خداست(اين روايت از کتاب محاسن برقي جلد 1 صفحه 165).

الهُمَ صَلِ علي محمد وَ آلِ محمد

دانلود ورد

دانلود صوت

 
 
   |    نوشته شده توسط علي آقاسي زاده
 
 
 

توحيد

مهمترين چيز در حيات معنوي هر اهل معنايي توحيد است، و تا وقتي که توحيد نباشد، آدميزاد نمي‌تواند زندگي معنوي داشته باشد. توحيد هم يک مسئلة ذهني نيست، مثلاً فرض کنيد که يک کسي مي‌گويد خدا دو تا است، حالا بگويد دو تا است مگر چه اتفاقي مي‌افتد؟ يا بگويد خدا سه تا است يا اصلاً بگويد خدا هست يا خدا نيست.

اينها مسائل ذهني است و خيلي تأثير ندارد، ولي توحيدي که در قرآن گفته مي‌شود و در مجموع دين هست يک حالت شخصيتي و روحي انسان است، يعني انسان در روحش و شخصيتش به يک حالتي مي‌رسد که اگر اين حالت را داشته باشد براي آدم حضور قلب اتفاق مي‌افتد، اگر در آدم نباشد و اين توجه و اين حضور باطني در آدم نباشد، آدم دچار غفلت مي‌شود. مثلاً مي‌گويند حضور قلب ندارد، مثلاً گرسنگي، تشنگي و ترس گاهي اوقات آدم اينها را در ذهنش تصور مي‌کند. مثلاً من الان تصور مي‌کنم که گرسنه‌ام، گرسنگي به اين معناست که کسي غذا نخورد و شکمش خالي باشد و معده‌اش فلان باشد و هيچ اتفاقي نمي‌افتد ولي يک وقتي است که آدم خودش گرسنه است. حالا چه بدانيم و چه ندانيم گرسنگي در اين است. ترس هم همين گونه است، مي‌گويند ترس چيست؟ ترس يک حالتي است که ضربان قلب آدم بالا مي‌رود و تند تند مي‌زند و رنگ آدم مي‌پرد و دست و پاي آدم مي‌لرزد. يک وقتي است که آدم با يک شير درنده‌اي برخورد کرده است و دارد نعره مي‌زند و از شدت نعرة او خون در بدن آدم منجمد مي‌شود و يا يک فيلم وحشتناک ديده است و در اثر ديدن آن فيلم وحشتناک دارد سکته مي‌کند، ببينيد چقدر فرق است. آن يک حالت روحي در آدم است و هيچ کارش هم نمي‌توان کرد، اصلاً نمي‌شود از گير آن فرار کرد. مسئلة توحيد يک مسئلة اينگونه است، يعني يک حالتي در روح انسان پيدا مي‌شود که آن حالت روحي و باطني انسان آن آثار دارد و هميشه هم دنبال آن هستند.

 الان وقتي مي‌خواهند که کسي را متدين کنند، خيلي سعي مي‌کنند که به اين بفهمانند خدا يکي است، بعد تازه اين مي‌گويد اين خدايي که شما مي‌گوييد کجا هست؟ باز سعي مي‌کنند که يک جايي براي خدا پيدا کنند و بعد گير مي‌کنند که چه کار کنند؟ و طرف مي‌گويد زور است من نمي‌خواهم قبول کنم، اصلاً من خداي شما را دوست ندارم و ما براي او جوابي نداريم و اصلاً آثاري هم ندارد که آدم از لحاظ ذهني دنبال اين باشد که خدا يکي است و يا دوتا، سه تا، چهار تا اصلاً قرآن به اين کارها کار ندارد.

توحيد يک توجه و يک هوشياري در باطن آدم است. او دنبال اين است که شما را گرسنه کند، دنبال اين نيست که ذهن شما با مفهوم گرسنگي آشنا شود، بچة شيرخوار شما وقتي گرسنه شود جيغ مي‌زند در حالي که او اصلاً معناي گرسنگي را نمي‌فهمد، مفهوم آن را نمي‌فهمد. اصلاً نمي‌تواند حرف بزند و يک کسي هم نيامده که به او گرسنگي را آموزش بدهد، ولي گرسنگي در او حضور دارد و ببينيد که چقدر به غذا رغبت مي‌کند و حيات خودش را ادامه مي‌دهد.

مثلا وقتي غضب در باطن انسان حضور پيدا مي‌کند،‌ هر چقدر هم که در کتابهاي اخلاق  خوانديم که غضب بد است و گناه دارد، کاري از ذهن بر نمي‌آيد و فرمان آن در انسان بلا منازع اجرا مي‌شود.اين ديگر به کتاب هم کاري ندارد. آن کساني هم که در صدد اين هستند که توحيد و اخلاق و معنويت را در کتاب بجويند، زحمت بي‌حاصل مي‌کشند. شما هر چه در ذهنت بگويي غضب بد است، اين فقط در ذهن است ولي اگر در قلب و روح آدم عصباني بشود ببينيد چه اتفاقي مي‌افتد؟ همه جا را به آتش مي‌کشد، يا وقتي آدم در باطنش به عشق و محبت بيايد ببينيد چگونه همه گونه فداکاري مي‌کند. اينها اصلاً چيزهاي ذهني نيست.

سؤال: اگر به معنويت از طريق کتاب و مطالعه و تلاشهاي ذهني راهي نيست، پس طريق چيست؟ جواب: از ذهن راه ندارد، به تعبير قرآن از طريق ولايت ميسر است و يک تعبير ديگرش هم راه مشاهده است. وقتي که آدم به يک فردي که يک طور روحياتي را دارد، ارتباط برقرار مي‌کند، آن روحيات در شما نفوذ پيدا مي‌کند و شما هم همان روحيات را پيدا مي‌کنيد. مثلاً فرض کنيد که اينجا زمستان است، برف آمده و هوا هم خيلي سرد است و يک استادي هم به اينجا آمده است و پانصد جلد کتاب در مورد شيوه‌هاي مختلف گرم کردن اتاق صحبت مي‌کند، اتاق سرد است و ما هم داريم مي‌لرزيم و بعد عکس بخاري کشيده و مي‌گويد اين بخاري است، سوخت از اين جا مي‌آيد و از اين جا بيرون مي‌رود و دود از کجا تخليه مي‌شود ولي هيچ فايده ندارد، هر چقدر هم او توضيح بدهد، اصلاً کسي گرم نمي‌شود. بايد شعله بردارد و به خانه ببرد وقتي که شعله آورد همه دور آن گرم مي‌شوند اصلاً نياز ندارد که درس بدهد.

بعضي‌ها، مثل همين کاري که ما الان داريم انجام مي‌دهيم، از لحاظ ذهني و عقلي فضائل و رذائل اخلاقي،توحيد و شرک و کفر و ايمان را يکي يکي توضيح مي‌دهد ولي در باطنش که نگاه کني هيچ چيز از اينها وجود ندارد. در مورد بخاري توضيح مي‌دهد ولي هيچ شعله‌اي در درون دلش نيست. در مقابل شخصي در دل وباطن شعله‌اي از عشق، محبت، کانون انرژي و نيروهاي دروني است، او آمده و کنار شما نشسته است، همين‌که او در کنار شما بنشيند گرم مي‌شويد، شور و شوق پيدا مي‌کنيد، علاقه پيدا مي‌کنيد و به حرکت در مي‌آييد.آيا ديده‌ايد که از يک از ائمه طاهرين کتابي بياورند و بگويند اين کتاب نوشتة حضرت عليu است و يا اين کتاب نوشتة امام صادقu است. هيچ کدام از ائمه هيچ کتابي نگذاشتند. بلکه ائمه اصلاً معلم نبودند، هيچ کدام هيچ علمي را به کسي آموزش ندادند، بلکه ايشان يکپارچه شعلة توحيد، محبت، عشق، سوز، درد و راز و نياز بودندو شاهدان در سايه اين شعله‌ها به تماشا نشستند و از مشاهداتشان نگارش کردند. از ائمه طاهرين حديث داريم ولي کتابي نداريم. آن شعله را ديدند و ترسيم و توصيف کردند و البته هر کسي هم که توانسته آن شعله را ببيند آثاري دارد.

آدمي آدم نبيند از کجا آدم شود                     شمع اگر شعله نبيندازکجا روشن شود

شمع را حتماً بايد آتش روشن کند والا اگر شما کنار شمع کلي اطلاعات آوردي که مثلاً کبريت اين است و شما بايد اين‌ طوري روشن کنيد اصلاً آن شمع روشن نمي‌شود. شمع را بايد شعله روشن کند. حضور در مقام قلب و مشاهده قلبي کارآيي دارد نه اطلاعات ذهني. وقتي که درحرم قلب به زيارت شعله نائل بشويم، ديگر خيال و ذهن محو مي‌شود. براي همين است که زيارت واجب است، اصلاً مهمترين پاية تربيتي معنويت انسان زيارت است. در زيارت شخصي که پر از آتش، نيرو، عشق و محبت است، ممکن است از آتش او يک جرقه به دامن ما بيفتد و ما را هم روشن کند. حالا مي‌دانيد که بايد به آتشکده برويد و آتش بياوريد و الا با تصور آتش هيچ کسي گرم نمي‌شود. خوب حالا برو بگرد و اميرالمؤمنينu را پيدا کن، برو بگرد و امام مجتبيu را پيدا کن. يعني يک جاهايي يک آثاري از آنها باقي مانده است، بايد سراغ آنها برويم و آن پياله را از آنها بگيريم، معناي زيارت همين است.

 زيارت يعني اينکه شما به ملاقات مي‌رويد و هيزمهايتان را مي‌بريد در کنار يک کسي که آتشکده دارد. اين در بسته است از آن در مي‌روي، در جسدش بسته است و نمي‌تواني بروي از در قبر مي‌روي، در قبر بسته است از در کتاب مي‌روي، در کتاب بسته است از در کميل مي روي، در کميل بسته است از در ندبه مي‌روي. بالاخره آنقدر از درهاي مختلف چرخ مي‌زني تا يک جرقه بيندازند. توحيد هم يک حال، يک انرژي، يک آتش است، که بالاخره اين جرقه بايد از يک جا بيايد.

 يعني يک طوري در باطنت نشسته‌اي که اصلاً همه چيز دست يک نفر است، ابراهيم عليه‌السلام  به گونه‌اي در اين مقام متمکن بود که نه از نمرودي‌ها هراسيد و نه از آتش برافروخته بيروني. هنگامي که بين زمين و آسمان به سوي کوه آتش از منجنيق پرتاب شد،در پاسخ به تقاضاي جبرئيلنسبت به کمک به حضرتش يا اينکه وساطت به درگاه حق کردنش همه را رد کرد و فرمود ﴿علمه بحالي کفا عن المقال﴾ يک طور محکم که اصلاً به هيچ چيز توجه ندارد و همه چيز را در يک جا ديده است.

اگر کسي در باطنش آن اتفاق افتاد و همه چيز عالم را دست خدا ديد، حيوان درنده هم که سراغش بيايد، بعضي از آدمها همين طور هستند، شير درنده که سراغ اينها مي‌آيد شير هيبت اين را مي‌بيند و مي‌نشيند، چون اين به يک جاي ديگر وصل است. ما هنوز از سوسک و موش مي‌ترسيم و در جلسات توحيد وسخنراني شرکت مي‌کنيم. بايد از زيارت کار درست بشود. يک جاهايي آدم بگردد و کانال بزند و بتواند به يک طريقي با اميرالمؤمنينu حرف بزند و آنها اينگونه بودند.

اگر کسي بخواهد توحيد را شکار بکند، شکارگاه آن در نماز است. يعني در نماز يک تمريني کرديم، تازه ما اين نماز را هم نمي‌خوانيم. مثلاً فرض کنيد ما الان نمي‌توانيم پيغمبر را ببينيم و يک کسي آمده و اداي پيغمبر را در مي‌آورد و مي‌گويد اين طوري خم و راست شد و اين کلمات را گفت. ما داريم نگاه مي‌کنيم و از اين اعمالي که دارد از پيغمبر گزارش مي‌دهد، پانتوميم و يا هر چيزي که هست و نشان مي‌دهد، ما داريم از اين آن شخصيت را به آن آتشکده‌اي که در باطنمان است از اين کانال مي‌زنيم تا به آنجا برسيم. خودمان هم که داريم نماز مي‌خوانيم و اداي پيغمبر را در مي‌آوريم، ما که نمي‌توانيم نماز بخوانيم، خم و راست شديم، خر خريديم و خر فروختيم و اصلاً هيچ چيز نداشتيم ولي يک نقطه در آن هست، همين را آدم عمق ببخشد و تمرين کند و ببيند که همه چيز دست خداست. وقتي مي‌گويد الله‌اکبر يعني همه چيز را دور ريختيم، اين يک تمرين است.

مثنوي دفتر ششم

خلق را چون آب دان صاف وزلال
علمشان و عدلشان و لطفشان
پادشاهان مظهر شاهي حق

 

اندر آن تابان صفات ذوالجلال
چون ستارة چرخ در آب روان
عارفان مرآت آگاهي حق

 نماز يک زيارتگاه است و آدم سعي کند که دنبال آن توحيد باشد و چقدر خوب است که آدم اول نماز متوجه باشد که يا آن شعلة توحيد در تو هست که مي‌شود آب، يا آن شعلة آتش در تو نيست، چقدر خوب است که آدم بفهمد که آن شعلة توحيد در او نيست. همان قدر که فهميدي شعلة آتش در تو نيست و توجه نداري که همه چيز دست خداست و با آن دل نمي‌دهي و دل نمي‌گيري و با او حرف نمي‌زني. با همه حرف مي‌زني غير از خدا. به اين نکته که توجه کني اين يک حالتي را درآدم ايجاد مي‌کند که خود همين توجه و توجه نداشتن براي آدم توجه مي‌آورد. کم‌کم آدم باردار توحيد مي‌شود، همه چيز دست خداست،همة مردم ابزار خدا. شاه را اگر ببيني نشان القدرت خداست، قارون و ثروتها را ببيني نشان کنز و ثروت خداست، نمي‌دانم هر کجا که نگاه کني يک حالتي در آدم اتفاق مي‌افتد که ديگر تمام اين دردها و رنجها گلستان مي‌شود همانگونه که آتش بر ابراهيم گلستان شد.

باطن ما پر از آتش و رنج و درد است، از بس که با اين دردها بوديم عادت کرديم. ما خيلي درد داريم، دردمان هم به خاطر همين نداشتن توحيد است. يک چيزهاي ديگر را دوست داريم، يک چيزهاي ديگر را مي‌پرستيم، يک کارهاي ديگر را انجام مي‌دهيم، همة اينها هم درد و رنج و غصه مي‌آورد، پر از جهنم هستيم والا يک کسي که بهشتي است اصلاً جهنم ندارد، شاد و پرانرژي و خرم است يعني عذاب ندارد. ﴿فقلنا يا نارُ کوني برداً و سلاماً علي ابراهيم﴾ ابراهيم يک شعلة پرزور توحيد بود و در قرآن پيغمبر خيلي اهميت به حضرت ابراهيمu مي‌دهد. هيچ کس در قرآن به اندازة حضرت ابراهيمu در ديدگاه پيغمبر اهميت ندارد به خاطر توحيدش هم هست. ..... مرد عجيبي بوده است، درس نخوانده بوده، يک چوپان گوسفندچران بوده است ولي يک توجه، يک شعله در او بوده و اين کارها را انجام مي‌داده است. در حقيقت قبلة پيامبر هم خود ابراهيم است. حالا خود ابراهيم که مرده است و آن خانه‌اي که در آن زندگي مي‌کرد آن را قبله قرار داد. يعني از آن خانه دارد ابراهيم را نگاه مي‌کند. يک کسي يک کس ديگر را دوست دارد و عاشق او است حالا طرف مرده است و او دور خانة او طواف مي‌کند. کعبه خانة شخصي حضرت ابراهيم بود، يک چهارديواري درست کرده بود و آنجا زندگي مي‌کرد. خانة خدا همان قلب ابراهيم است، عظمت خانة کعبه به ابراهيم است. ما الان که حضرت رضاu نيست به کجا مي‌رويم؟ به حرم امام رضا مي‌رويم، دور جسد او طواف مي‌کنيم و قربون صدقه او مي‌رويم. قبلة ما مي‌شود يعني نقطه توجه ما مي‌شود. سؤال: ..... جواب: شما الان کسي را که دوست داري مي‌پرستي، به دلت نشسته و دارد حکومت مي‌کند. مي‌تواني معشوق خودت را رها کني؟ نمي‌تواني او را رها کني. بالاخره خدا آينه‌هاي مختلفي دارد، يکي از آن ابراهيم آينة خداست، عکس خدا در اين آينه افتاده است، شما که آينه را بوس مي‌کني، ابراهيم را مي‌بوسي يا خدا را مي‌بوسي؟ خوب خدا را مي‌بوسي. اميرالمؤمنين چهره خداست، رسول‌الله… اسم‌الله است، ديوار و کف حرم هم همين‌طور است.

الهُمَ صَلِ علي محمد وَ آلِ محمد

دانلود ورد

 
 
   |    نوشته شده توسط علي آقاسي زاده
 
 
 

صلاة (مستي و بي‌خودي)

همي گويم و گفته ام بارها  
 پرستش به مستيست در کيش مهر

 

بود کيش من مهر دلدارها
برونند زين جرگه هشيارها

انسان تا زماني که هشيار هست نمي‌تواند کار خوبي انجام دهد، موقعي از انسان کار خوبي سر مي‌زند که انسان بيهوش باشد، هشياري و توجه‌کردن نسبت به خود و خودخواهي باعث مي‌شود که تمام عبادتها و کارهاي نيک انسان ارزش خود را از دست بدهد و کارهايي که ريشه و بن آن را خودخواهي انسان تشکيل دهد هيچ آثار تربيتي و معنوي برآنها مترتب نيست، بنابراين شخصيت انسان دو حالت دارد: يا حالت بيخودي وبيهوشي و يا مستي دارد و يا حالت خودبيني و خودپسندي و به تعبير ديگري شيطاني در او وجود دارد:

   

تا فضل و عقل بيني بي‌معرفت نشيني

 

يک نکته‌ات بگويم خود را مبين که رستي

چشم انسان يک جهت ديد دارد، موقعي که انسان خودش را فراموش کند ميتواند خدا را مشاهده کند ولي تا موقعي که انسان خودش را در نظر ميگيرد به هيچ وجه خدا را نمي‌تواند ببيند.

بنابراين شرط حرکت و ورود به بهشت ‌و جوشيدن چشمه محبت در باطن انسان همين بيخودي و بيهوشي ‌و فراموش کردن خود است و تاوقتي که انسان خودش را فراموش نکند از دو حال خارج نيست يا حيوان است و يا شيطان. تا وقتي که پادشاه‌گرسنگي‌وتشنگي و سرما وگرما در باطن ما حکومت مي‌کند که اصطلاحاً به غرائز تعبير مي‌شوند ما در آنجا حيوان هستيم. بالاخره ما داراي جسدي هستيم که گرسنه مي‌شود و نياز به غذا دارد و اين گرسنگي هست که بر ما حکومت مي‌کند و ما را سر سفره مي‌نشاند و اين تشنگي است که ما را به برکه آب مي‌برد و اين غريزه‌ است که مارا به سوي جنس مخالف سوق مي‌دهد، اينها پادشاهان دروني ماست که بر ما حکومت مي‌کنند ولي حکومت اينها تا وقتي است که انسان به مقصودش نرسيده است شما تا وقتي که به غذا نرسيديد گرسنگي بر شما حکومت مي‌کند ولي همين که غذا تناول کرديد پادشاه گرسنگي محو مي‌شود، در آن مواقع ما حيوان هستيم يعني ما هم با گوسفند و گاو و شتر و الاغ و پلنگ و يوزپلنگ هيچ تفاوتي نداريم ولي چنانچه از اين غرايز فاصله گرفتيم شروع به انجام کارهاي ديگري مي‌کنيم در آنجا اگر انسان هشيار باشد و مست نباشد او شيطان است و اگر نماز هم مي‌خواند به خاطر بهشت است و يا اگر گرسنه‌اي را سير مي‌کند حساب مسائل بيروني و اجتماعي را مي‌کند و مي‌گويد اين کارها باعث آبرومندي من و يا افزايش ثروت من مي‌شود و با خود حسابهايي مي‌کند که راه معنويت انسان را مسدود مي‌کند. تمام کارهاي خير انسان تا زماني‌که براي نفع شخصي خودش هست نمي‌تواند کار خدايي باشد. تمام کارهاي خدايي آن زماني از انسان سر مي‌زند که در حال مستي و بي‌خويشتني باشد.

يک مربي آمد و ميخانه‌اي را به ما نشان داد تا بتوانيم خودمان را فراموش کنيم و غرق در محبت حق شويم ودر اثر غرق شدن در محبت حق و لو براي يک ثانيه، آن محبت در ما ادامه يابد.

ما سخت محتاج ميخانه‌اي هستيم که از آن شراب معنوي که انسان را از خودخواهي‌هاي خود رها مي‌کند بنوشيم که به آن ميخانه نماز گفته مي‌شود و به شخصي که مي‌خواهد به آن شراب بيخودي برسد و خودش را فراموش کند دستور داده‌اند که (أَقِمِ الصَّلاةَ) يعني شما با اين اعمال سعي کنيد که آن بيخودي و بي‌توجهي به خود و آن موج زدن عشق و محبت نسبت به ديگران و يا رحمانيت و رحيميت در شما شروع به غل‌غل جوشيدن کند. اگر کسي بتواند در آن چند دقيقه‌اي که خم و راست مي‌شود جرعه‌اي از آن بنوشد متوجه مي‌شود که تا چندين دقيقه بيخود مي‌شود و همه کارهاي خوب از او سر مي‌زند ولي اين کارخوب را در واقع خدا انجام مي‌دهد، و در حقيقت آن  محبت و دلسوزي هست که اينکار را انجام مي‌دهد و دستورات محبت هم داراي عشق و محبتي است که خودخواهي‌ها را از انسان مي‌گيرد و او را بيهوش مي‌کند.

 لحظاتي را اختصاص داده‌اند که در آن لحظات ما التماس کنيم و يک حالت عشق و محبتي در ما به جوشش بيايد که به اين تلاش کردن مي‌گويند: (أَقِمِ الصَّلاةَ) اگر کسي توانست نماز بخواند در واقع توانسته جرعه‌اي محبت بنوشد و تا چند ساعت او را از خود بيخود مي‌کند و چند ساعت بعد هم به او مي‌گويند که نماز عصر بخوان و باز چند ساعت بعد مي‌گويند که صلوة مغرب را بخوان و در اين حرکت، انسان درحال شارژ باطري بيخودي خويش است، وقتي باطري انسان شارژ شد در واقع توانسته که صلوة را اقامه کندکه قرآن مي‌فرمايد که: (إِنَّ الصَّلَاةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنْكَرِ) فحشاء به معناي کاريست که زشتي بسياري دارد که قرآن از بخل تعبير به فحشاء مي‌کند يعني که انسان نمي‌خواهد که خيرش به کسي برسد و حتي اگر کسي به شخص ديگري بخواهد خوبي کند اين شخص نمي‌گذارد که او اين کار را انجام دهد که اين ريشه در خودپسندي انسان دارد و منکر هم کارهاي زشتي است که از انسان سر مي‌زند.

صلوه يعني آن حالت مستي و بيخودي و توجه به حق کردن است که خودبه‌خود انسان را از فحشاء و منکر باز مي‌دارد و الاّ کار ما جز گناه‌کردن نيست و ما اگر گرسنه‌اي را هم که سير مي‌کنيم در حال گناه کردن هستيم و اگر مسجد مي‌سازيم در حال گناه هستيم زيرا ريشة آن کار را که مورد توجه قرار دهيم شيطان است که در ما نشسته و آن کارها را انجام مي‌دهد و حالا براي کسب آبرو مسجد مي‌سازد و بسياري کارهاي به ظاهر خوب را انجام مي‌دهد.

تعريف گناه و فحشاء و منکر آن کاريست که نفعش به خودخواهي انسان برگردد و اگر ما خوب به کارهايي که انجام داده‌ايم بنگريم مي‌بينيم که ما تمام عمر را مشغول گناه کردن هستيم. از اکسيژن هوا و ازآب و نان خوردن براي ما واجب‌تر، همين صلوه است و تا شخص حالت روحي صلوه را نداشته باشد خود اين شخص شيطان است، و به همين دليل است که نماز واجب است زيرا که تا انسان مست نشود و از شراب بيخودي ننوشد تمام کارهاي او شيطاني است، مگر جز اين بود که کار اصلي شيطان نماز خواندن و سجده‌هاي طولاني در عرش الهي بود ومگر او استاد دانشگاه براي ملائکه نبود که هزاران سال براي آنها سخنراني مي‌کرد؟ و به خوبي مي‌دانيم که هيچ يک از عبادتهاي طولاني او مورد قبول حق واقع نشد زيرا که به هيچ وجه حاضر نبود که از خودش فاصله بگيرد، که اين حالت فراموش کردن خود و خودخواهي در انسان لازمة انسان بودن است و تا وقتي که ما خودمان را فراموش نکرده‌ايم به واقع شيطان هستيم و اصلاً امکان بروز کار خوبي از ما وجود ندارد، ممکن است که فيزيک آن خوب باشد ولي ريشة آن را که بنگريم شيطانيست، و دليل وجوب نماز هم اينست.

بنابراين در نماز ما بايد به دنبال آن بيخودي وتوجه به آن کسي باشيم که همه چيز عالم در دست اوست و بعد ازاين آيه از قرآن: (إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنْكَرِ) در ادامه مي‌فرمايد که: (وَلَذِكْرُ اللَّهِ أَكْبَرُ)  ذکرالله به اين معناست که بعد از اينکه شما تلاش کرديد و مستي و بي‌خودي را دريافت کرديد در يک لحظه خدا شما را ياد مي‌کند از اين طرف ما دائماً در اين سعي بوديم که توجه به حق بکنيم و خودمان را فراموش کنيم و وقتي که به يک مرحله‌اي رسيد يک مرتبه حق به سراغ ما مي‌آيد ذکرالله يعني الله است که ما را ياد مي‌کند و اوست که ما را با خود مي‌برد، محبت و توجه خدا به ما به گونه‌ايست که ما را غرق مي‌کند و در آنجا ديگر هيچ شيطاني نمي‌تواند حضور بيابد و تمام نيروهاي عالم در اختيار اين شخص قرار مي‌گيرد و پادشاهي مي‌شود که نمايندگي تام‌الاختيار خدا را بر عهده دارد و به عبارتي خليفه خدا مي‌شود.

در واقع اين حالت مستي حالت بسيار عجيبي است که شما مست بوده‌ايد و اين مستي را حفظ کرده‌ايد و يا لحظه به لحظه صيد کرديد که يک‌دفعه او در درون شما قرار مي‌گيرد و برشما خلافت مي‌کند و در اين لحظه هست که شما خليفة خدا مي‌شويد و تمام عالم زير دست شما قرار مي‌گيرد که اين حالت بسيار عجيبي هست که نه کرة ‌زمين بلکه تمام عالم در اختيار شما قرار مي‌گيرد و نه انسان بلکه تمام انسانها در اختيار شما قرار مي‌گيرند.

ممکن است که در ظاهر همه چيزت را از دست داده باشي ولي در اين حال حق است که صاحب شما شده است و اگر حق صاحب شما شد، شما صاحب همه چيز خواهيد شد و اين خيلي حالت عجيبي هست.

ما که به خود مي‌نگريم دائماً شيطان هستيم، در اول که حيوان هستيم و بعد که از اين مرحله مي‌گذريم شيطان مي‌شويم. در واقع حيات معنوي انسان بدون اين حالت روحي نماز يا صلوة ممکن نيست. اين حالت روحي را بايد در اينجا صيد و دنبال کنيم و دليل وجوب نماز هم اين حيات معنويست، زماني‌که انسان شناخته شد و وقتي که انسانيت انسان به اين بود که از حالت شيطاني عبور کند، لازمة آن اينست که نماز را اقامه کند.  

پرستش به مستيست در کيش مهر

و به عبارت ديگر دليل خلقت انسان عبادت حق بوده است که در قرآن مي‌فرمايد:(و وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلَّا لِیعْبُدُونِ) و عبادت هم به اين معناست که انسان خودش را فراموش کند و حضرت حق در او بنشيند و بر او حکومت کند و تنها هدف خلقت اين است.

الهُمَ صَلِ علي محمد وَ آلِ محمد

دانلود ورد

 
 
   |    نوشته شده توسط علي آقاسي زاده
 
 
 

مرد را دردي اگر باشد خوش است                                     درد بي دردي علاجش آتش  است

چيزي که به انسان علم و معرفت مي‌آموزد درد و رنج است. آدميزاد تا وقتي که خداوند به او درد و رنجي نداده است راه درک و معرفت به رويش بسته است و انسان از موقعي که درد و رنج به سراغش مي‌آيد، در واقع خداوند عالم دروازه معرفت و آگاهي به روي آن باز مي‌کند براي همين هم اگر کسي در عالم خواب داخل دريا، استخر و يا در آب در حال شنا کردن است؛ به اين معني است که با يک سري از مشکلات و سختي‌هايي روبه‌رو مي‌شود. هنگامي که در حال نبرد با سختي‌ها و مشکلات است و با آنها دست و پنجه نرم مي‌کند برايش آگاهي، علم و هوشياري مي‌آورد.

                 خلق را با تو همه بدخو کند                                                           تا تورا او جانب آن‌سو کند

يعني خداوند عالم همه خلق را با تو بدخو مي‌کند تا تو کم‌کم به هوش بيايي و بتواني رو به جانب آن‌سو بکني. به طور مثال يک راننده‌اي که در يک شب تاريک و ظلماني در حال انجام رانندگي است و هر لحظه ممکن است خوابش ببرد و در دره‌اي سقوط بکند به خاطر اينکه خوابش نبرد آن کسي که در کنار اين است هر چند لحظه يک‌بار يک مقدار شيشه را پايين مي‌دهد تا باد سرد بيايد و به صورت اين راننده بخورد و باعث مي‌شود که خوابش نبرد. خوب راننده اگر به خودش باشد مي‌گويد: نه چرا ماشين را سرد مي‌کنيد من مي‌خواهم مقداري بخوابم؛ ولي طرف مقابل شرايط را طوري قرار ميدهد که خوابش نبرد چون مي‌داند اگر راننده خوابش ببرد درون درّه سقوط مي‌کند و نمي‌تواند طلوع صبح روشنايي، معرفت و آگاهي هستي راه پيدا کند.

اگر بدنمان را به‌عنوان يک گهواره در نظر بگيريم و آن روح درون جانمان را به عنوان کودک دروني جانمان در نظر بگيريم آن کودک وقتي به علم و آگاهي مي‌رسد که اين گهواره شروع به تکان خوردن کند. اضطراب پيدا کردن، درد کشيدن و رنج کشيدن. منتهي خود مرّبي عالم و مهندس عالم خودش مي‌داند که چه‌وقت درد بدهد، چه‌وقت امنيت وآسايش، چه وقت غصه بدهد و چه وقت شادي بدهد ولي در اين شب شدن و بعد از شب روز شدن در بهار آمدن و بعد از بهار تابستان آمدن و در پس تابستان زمستان و پاييز آمدن را خودش برنامه‌ريزي مي‌کند، که چه وقت کدامشان بيايند.

خوب بر مي‌گرديم به زندگي خود نگاه مي‌کنيم مي‌بينيم که ما هيچ وقت درد، رنج، سختي، غصه، مصيبت و بلا را اصلا دوست نداريم. اين دوست نداشتن ما به اين معنا است که ما به گهوارها‌يمان بيشتر علاقه‌مند هستيم تا به آن بچه‌اي که در گهواره‌ است. البته آدم حق ندارد خودش به دست خودش رنج، بلا و مصيبت درست کند ولي آن کسي که مهندس عالم هست و حساب کتاب دقيق دارد وقتي که بخواهد درک و معرفت را به روي ما باز کند آن از همين راه استفاده مي‌کند کسي که يتيم مي‌شود يک گونه‌اي آگاهي و بصيرتي برايش باز مي‌شود که براي کسي که براي آن کسي که پدر دارد راه باز نيست آن کسي که فقير مي‌شود خود اين‌که بتواند از فقر در‌نرود و خيلي آرام و راحت فقر را بپذيرد و به جان موجب رسيدن به ثروت مي‌شود. آن کسي که از گرسنگي فرار نکند و همان وقتي که گرسنگي آمد گرسنگي را به جان بپذيرد و وقتي که به جان پذيرفت کم‌کم از دل گرسنگي غذا مي‌جوشد و از دل تشنگي آب مي‌جوشد و از دل يتيم بودن و بي پناه بودن سامان و شادي و خانه بيرون مي‌آيد.

خوب حالا بياييد صلوات بفرستيم صلوات نه اينکه صلوات به زباني نه! بلکه به چشم دل به پيغمبر نگاه کنيم. يک کسي که درد يتيمي را خوب چشيده البته مي‌دانيم درد يتيمي هم درجه بندي است مثلاً يکي در يتيمي فقط يک درجه درد مي‌کشد ويکي هست دو درجه درد مي‌کشد حالا همين طور بريد بالا و اگر به آخرين درجه يتيمي برسد يک نوع آگاهي و معرفتي برايش حاصل مي‌شود که بعد از آن هر وقت بچه يتيمي ببيند به اندازه‌اي که رنج يتيمي را کشيده، به همان اندازه درون دلش دل‌سوزي و يا به تعبير قرآن رحيم بودن شروع به جوشيدن مي‌کند و همراه با آثار معنوي است. حضرت محمد صلي‌لله يتيم بود پدر نداشت پناه نداشت گرسنگي مي‌کشيد سختي مي‌کشيد هيچ کس به او پناه نمي‌داد موقعه‌‌‌اي که مادرش اين بچه را مي‌خواست شير بدهد و دايه برايش انتخاب کند هيچ کس حاضر نبود اين بچه را به عنوان دايه قبول کند و به او شير بدهد. چون مي‌گفتند او يتيم است و همچنين اينکه عبدالمطلب تمکن مالي نداشت و همه بزرگان قريش و همه کساني پول‌دار بودند بچه‌هايشان را همه دايه‌ها بردند امّا پيامبر ما به طوري در فقر، بي‌پناهي و بي‌کسي بود که هيچ‌کس حاضر نشد اين بچه را با خودش ببرد و آخر هم يک خانمي که دنبال يک شخص ثروتمند مي‌گشت و کسي را پيدا نکرد از روي مجبوري اين‌بچه را برداشت و برد که شير بدهد و پيامبر در دوران کودکي‌اش خيلي سختي کشيد، فقر را به جان تحمل کرد و آن قدر استواري کرد تا خداوند به او يک ثروت بي‌کران داد يتيم بودن را درک کرد لذا اگر يک يتيمي با ايشان رو در رو مي‌شد، پيغمبر از درون جانش منقلب مي‌شد،  چشمه‌هاي رحم نسبت به آن يتيم از درون جانش مي‌جوشيد.

در قرآن اگر کسي قرآن را به ترتيب نزول نگاه کند، در مي‌يابيد که چه قدر پيامبر و آيات قرآن در مورد يتيم حساسيت دارد و تا کسي يتيم بودن را نچشيده باشد که نمي‌تواند درد يک يتيم را بفهمد و نسبت به او عشق و محبت داشته باشد همچنين تا کسي پايش يا دستش نشکسته از کجا مي‌داند درد شکستي چيست ملاحظه کنيد که خود پيغمبر اکرم کي به قله‌هاي معنويت رسيده است؛خداوند در  قرآن مي‌فرمايد: أَلَمْ يَجِدْكَ يَتِيمًا فَآوَى (٦)وَوَجَدَكَ ضَالا فَهَدَى (٧)وَوَجَدَكَ عَائِلا فَأَغْنَى (٨)

پيغمبر ما تورا يتيم نيافتيم و به تو پناه داديم واقعاً وقتي که آدم بي‌پناه ‌شود و به هيچ کس غير از خدا پناهنده نشود مي‌بينيد که خود خدا پناه آن فرد مي‌شود اَلَم يَجدِکَ ضالاً فَهدي نديدي تو گمراه بودي و سرگردان و حيرت زده‌بودي، هيچ‌کس نبود که تورا راهنمايي کند ما خودمان سراغت آمديم و تورا راهنمايي کرديم نديدي آن زماني که تو عيال‌وار بودي و يا تعدادي از افراد تحت تکفل تو بودند و تو چيزي نداشتي ما تو را بي‌نياز کرديم و به تو همه چيز داديم.

پس در واقع يک نکته‌اي در عالم هست که هر معنويتي و هر رشدي و هر تکاملي در اثر درد براي انسان پديد مي‌آيد و چه قدر خوب است که کسي به آن بصيرت برسد و دردها را به آغوش بکشد البته هرکسي هرچقدر که ظرفيت داشته باشد همان قدر بزرگ است و چون اکثريت ما ظرفيتمان در مقابل درد و رنج کم است قد،  وزن و درجه ما هم به همين مقدار است و خدا هم به اندازه ظرفيت ما به ما درد و رنج و حلم و آگاهي مي‌دهد.

پس در تعبير خواب دريا ورودخانه، اقيانوس و استخر همه يک نوع گرفتاري و درد و رنجي است که به انسان آگاهي مي‌دهد اگر انسان بتواند شنا کند، به اين معنا است که از اين فضا خوب استفاده مي‌کند ولي اگر در داخل آب افتاد و غرق شد معلوم مي‌شود در اين درد و رنج کم مي‌آورد و غرق مي‌شود.

الهُمَ صَلِ علي محمد وَ آلِ محمد

دانلود ورد

دانلود صوت

 
 
   |    نوشته شده توسط علي آقاسي زاده
 
 
 

فرماندهان دروني

 امروز مي‌خواهم مطالبي در مورد عبد و عباد بنويسم.

ما دو نوع فرمانروا داريم و مي‌توانيم داشته باشيم. يک فرمانروا از درون و ديگري فرمانرواهاي بيروني پادشاهان پدران و حکمران فرمانرواهاي بيروني هستند. فرمانرواي درون جان انسان احساسات و عواطف انسان است. سرپيچي از فرمان و دستوري که از درون جان انسان بلند مي‌شود امکان ندارد. هنگامي که ترس به باطن انسان راه پيدا مي‌کند؛ ترس مثل پادشاهي است که حتما حکمش اجرا خواهد شد محبت هم همين طور است؛ اگر انسان به درون خودش نگاه کند در درونش موجوداتي حضور پيدا مي‌کند که آن موجودات حاکم رفتار و اعمال انسان هستند و اين امکان وجود ندارد که انسان از فرمان آنها سرپيچي کند. موجوداتي از قبيل ترس، محبت، عشق و خشم اينها موجودات واقعي هستند و خيالي نيستند. اگر در باطن انسان هر کدام از اينها حضور پيدا کند فرمانرواي ما مي‌شوند.

در رابطه با عبدالرحمان در قرآن (سوره مبارکه فرقان) موجودي و پادشاهي و فرمانروايي را معرفي مي‌کند که اگر آن هم به باطن انسان راه پيدا کند و بر روي تخت پادشاهي قلب انسان بنشيند (که اصطلاحا به قلب يا محل پادشاهي آن عرش گفته مي‌شود قلب انسان عرش الرحمان است) يعني محبت پادشاهي است که بر تخت پادشاهي درون انسان که همان قلب است مي‌نشيند و اگر اين طور شود همان محبت شروع مي‌کند به فرمان روايي کردن فرد به انجام دادن کارها و اعمالي.

در سوره مبارکه فرقان مي‌فرمايد: وَعِبَادُ الرَّحْمَنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الأرْضِ هَوْنًا وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلامًا (٦٣)

کساني که درون آنها محبت است وقتي بروي زمين گام بر مي‌دارند خيلي با تواضع، فروافتادگي و فروتني راه مي‌روند و اگر ديگران بيايند با اين فرد نبرد کنند و اين‌ها را به جنگ فرا بخوانند اينگونه افراد درون جانشان يک حالتي است که به هيچ عنوان امکان ستيزه‌گري و جنگيدن و عيب‌جويي و مبارزه با ديگران وجود ندارد و سراسر وجودشان مملو از محبت است و وقتي که ديگري کار بد انجام مي‌دهد و مي‌خواهد جنگ کند قبل از اينکه ناراحت بشود و اعتراض کند و به باطن خودش پادشاه خشم را راه بدهد که آن پادشاه بر اين فرمانروايي کند. پادشاه محبت در آن حضور دارد و نمي‌گذارد خشم به باطن فرد راه پيدا کند. وقتي که پادشاه محبت در باطن اين نشسته اين با محبت و رحم به طرف مقابل که در اثر شدت خشم برافروخته است نگاه مي‌کند و مي‌بيند که اين طرف چرا ناراحت است و علت خشم و ناراحتي فرد را مي‌بيند و خودش هم ناراحت نمي‌شود و بعد با يک محبت و دلسوزي خشم آن و غضب آن را دفع مي‌کند.

محبت در انسان خيلي از کارها را انجام مي‌دهد.

 

خلاصه مطلب:

پس واژه، واژه عبد شد و نقطه مقابل عبد پادشاه و فرمانروا و اين پادشاه و فرمانروا که به باطن فرد راه پيدا مي‌کند چيزهاي مختلفي از قبيل ترس، خشم، محبت و... است و آن پادشاهي رحمان که يعني محبت و دلسوزي است که اگر به باطن انسان راه پيدا کند هيچ راه گريزي از اجرايي دستوراتش وجود ندارد.

اللهُمَ صَلِ علي محمد وَ آلِ محمد

دانلود ورد

دانلود صوت

 

 
 
   |    نوشته شده توسط علي آقاسي زاده
 
 
 

مدتی این مثنوی تاخیر شد                                                     مهلتی بایست تا خون شیر شد

خون در بدن انسان يک گردشي دارد. همه ما در زندگي خون دلهايي متعددي برايمان وجود دارد و اصلا يک مهندس حساب‌گر دقيق يک سيستمي را طراحي کرده است که خون در جريان بدن انسان به گردش مي‌افتد و تبديل مي‌شود به شير.

حالا اين مثل را عرض کنم که خانمي که بچه شير مي‌دهد و قبل از اينکه بچه بدنيا بيايد همين خوني که در بدنش در حال گردش است که نجس و کثيف است وقتي وضع حمل مي‌کند و بچه‌اش به دنيا مي‌آيد. خون در گردش در بدن مادر وارد پستان مي‌شود و چه اتفاقي مي‌افتد، که همان خون رنگين قرمز که نجس و کثيف است که همچنين خوردنش هم پر از ضرر است با يک تغيير و تحولاتي تبديل به شير مي‌شود و اين شير شفا بخش است.

آن کسي که بدن را به اين شکل آفريده  و اين قدر دقيق و حساب شده کار کرده است اين نکته را مي‌خواهد به ما برساند که براي تبديل شدن خون به شير يک زماني لازم است و يک مراحلي که اين مراحل انجام شود خود به خود تبديل به شير مي‌شود و اگر کسي شتاب‌زده باشد و عجله کند قبل از اينکه خون تبديل به شير شود و آماده شود به خواهد اين ماده را بخورد به جاي اينکه انسان شود و کودک درون جانش رشد بکند تبديل به هيولا و خون‌آشام مي‌شود. اين درسي است که بدنمان به ما مي‌دهد.

 هر مشکلي در زندگي آدم هر خبر ناگواري در زندگي انسان يک خون است که در دل انسان وجود دارد و انسان بايد اين خون دل را چکار کند؟ بايد اين خون دل را به حال خودش رها کند تا دوران خودش سپري بشود و کم کم همان خون که آلوده‌است و نجس است و... تبديل به شير مي‌شود و وقتي که تبديل به شير شد انسان آن را مي‌خورد و کودک درون جانش رشد مي‌کند، نيرو مي‌گيرد، توان کارپيدا مي‌کند و بصيرتش روز به روز بيشتر مي‌شود اگر انسان خدا را قبول نداشته باشد يا ربُ‌العالَمين را قبول نداشته باشد (ربُ‌العالَمين به معناي مهندسي است که اين سيستم را طراحي کرده است.) به محضي که اولين خون دل در دلش وارد شد و اولين مصيبت در زنگي‌اش وارد شد از کوره در رفت و داد و فرياد کرد سعي کرد آن خون را بياشامد اين فرد قطعا خون آشام خواهد شد و جز تلخي و ناگواري و مرض چيز ديگري برايش به بار نخواهد نشست. ولي اگر اين سراغش آمد رها کرد و از کوره در نرفت و در انتظار نشست کم کم اين خون تبديل به شير مي‌شود و به نتيجه مي‌رسد. منتهي چيزي که اين وسط باعث خرابي کار مي‌شود اين است که کسي ايمان نداشته باشد به اينکه اين سيستم حساب کتاب دارد يعني فکر مي‌کند که خون هيچ‌وقت تبديل به خون نخواهد شد يا مثلا اين خون تبديل به شير نخواهد شد اما اين طور نيست تمام خونهايي که در زندگي انسان وجود دارد تمام خون دلهايي که وجود دارد اصلا تمام اينهارا همان مهندس در جهت همين مسير قرار داده است که اينها تبديل به شير و معنويت و رشد انسان شود اگر انسان ايمانش ضعيف باشد و ايمان به مربي و يا ايمان به ربُ‌العالَمين نداشته باشد به اين مصيبت مبتلا مي‌شود.

 پس ما بايد به ربَ‌العالَمين باور داشته باشيم و ايمان داشته باشيم و هيچ وقت هم نگران نباشيم و مظطرب نشويم .

اللهُمَ صَلِ علي محمد وَ آلِ محمد

دانلود ورد

دانلود صوت

 
 
   |    نوشته شده توسط علي آقاسي زاده
 
 
 

غذاي روح

در هر مجلسي که نام مبارک حضرت سيّدالشهدا برده مي‌شود و بر مظلوميّت ايشان و اهل بيتشان، عده‌اي جمع مي‌شوند و بر مصيبت آنان گريه مي‌کنند. در اين مجالس اگر کسي با چشم دل نگاه کند اصل اين مجلس مال حضرت فاطمه(س) است. شايد اين‌جا ايران باشد ودر يک شهري امّا اصل اين مجلس قطعه‌اي است از قطعه‌هاي بهشت. اگر شما فرض کنيدکه زمان  1000 سال به عقب برگردد و شما را ببرند کنار خانة حضرت زهرا از درون خانه صداي صوت قرآن و مناجات با خداوند به گوش مي‌رسد.

برمي‌گرديم به زمان حال

در حال حاضر داخل هر خانه مي‌بينيم که قرآني در گوشه‌هاي خانه وجود دارد و يا وقتي مي‌خواهند دختري را عروس کنند براي مهريه مي‌گويند يک جلد کلام‌الله مجيد و....

قرآني که در خانه ما وجود داردهمان هديه و ميراثي است که از خانه اميرالمومنين(ع)، حضرت‌فاطمه و حضرت‌محمد(ص) به ما ارث رسيده است. خيلي وقتها شده که در خانة خيلي‌ها از جمله خود من، قرآن خاک گرفته است.

ارزشمندترين و بهترين هديه‌اي که خداوند براي ما فرستاده است قرآن است. قرآن در مورد خودش مي‌گويد اين يک نسخه است که يک طبيب براي شما نوشته‌است. به طور‌مثال مريض شده‌ايم و به دکتر رفتيم و دکتر به ما نسخه‌اي داده‌است تا بهتر شويم امّا ما نسخه را به خانه آورديم و مي‌بوسيمش و در کنار اتاق مي‌گذاريمش در حالي که اين با اين نسخه بايد به داروخانه برويم و دارو بگيريم و تا دواها را استفاده نکنيم خوب نمي‌شويم و يا بعضي‌ها براي اينکه زودتر خوب شوند همه داروها را با هم مي‌خورند و حالشان بدتر مي‌شود. دارو را بايد به موقع خورد يعني اگر دکتر مي‌گويد 8 ساعتي بايد سر ساعت 8  خورد (دارو بايد به موقع و به اندازه باشد).

خداوند يک نسخه براي ما توسط پيامبرش و ائمه‌طاهرين فرستاد. اکثر ما قرآن را کم تلاوت ميکنيم و بعد از تلاوت قرآن سعي نکرديم قرآن را بفهميم و سعي نکرديم شيرة جانمان را از درونش پيدا کنيم. همه ما مهماني مي‌رويم سر سفره مي‌نشينيم و غذا مي‌خوريم. قرآن هم سفره‌اي است که خداوند پهن کرده‌است و بايد سر اين سفره غذا بخوريم.

چرا مي‌گوييم قرآن خواندن ثواب دارد. اي‌کاش نمي‌گفتند که قرآن خواندن ثواب دارد بلکه مي‌گفتند فهميدن قرآن ثواب دارد. فرض کنيد بچه‌اي است که فردا امتحان دارد و بهش مي‌گويند اين کتاب را از اول تا آخرش بخوان ولي بچه هيچ چيزي از اين کتاب نمي‌فهمد، خوب مسلما فردا از امتحانش نمره بدي مياورد.

واقعا چرا ما با قرآن فاصله گرفتيم. يهودي‌ها مي‌گويند قرآن مثل موادمخدر است کسي که معتاد به مواد مخدر مي‌شود ديگر نمي‌تواند آن را ترک کند با اينکه موادمخدر کاذب و دروغ است. ذکر خدا و فهم قرآن هم همين است کساني که قرآن را درک کنند روحشان تازه مي‌شود و سرشار از شادي مي‌شوند و ديگر هيچ وقت نمي‌توانند ذکر خدا و قرآن را ترک کنند. اگر کسي زيبايي قرآن را درک کند ديگر نياز به هيچ گونه داروي عصاب ندارد. چرا غصه مي‌خوريم چرا در زندگي رنج مي‌بريم  چرا بعضي از مردم به الکل، مواد و... روي مي‌آورند؟ علت اين موضوع را با مثال توضيح مي‌دهم شما فکر کنيد که بدن شما يک گهواره است داخل اين گهواره يک بچه خوابيده است. مادر عوض اينکه به بچه رسيدگي کند،گهواره را تميز مي‌کند بچه گرسنه‌است مادر عوض اينکه به اين بچه شير بدهد، مي‌آيد و گهواره را روغن کاري ميکند. بچه جيغ مي‌زند اما مادر به بچه توجهي ندارد بعد که مي‌بيند اين بچه بيتابي مي‌کند داروي مسکن تهيه مي‌کند و به بچه مي‌دهد تا بچه به خواب برود.

بدن ما گهواره ماست اون شخصيتي که داخل اين گهواره خوابيده است ما هستيم (درون ماست). اين بچه فقط يک مدتي در اين گهواره مي‌ماند مثلا 10 سال 20 سال 70 سال و... و بعد گهواره را دور مي‌اندازند و بچه به بيرون مي‌آيد (توسط ازرائيل).

چرا وقتي حرم مي‌رويم با امام رضا حرف مي‌زنيم سبک مي‌شويم و بر مي‌گرديم مگردر حرم امام رضا چه مي‌دهند؟ در حرم امام رضا براي گهواره هيچ خبري نيست ولي اگر چشم را باز کنيم مي‌بينيم که يک عده‌اي گهوارههاشان را در حرم برده‌اند واين بچه‌اي که در اين گهواره است در حال خوردن عسل است. ظاهرش در حال خواندن زيارت‌نامه است امّا در باطنش به او عسل مي‌دهند و بعد که از حرم به بيرون مي‌آيد مي‌گويد سبک شدم. چرا سبک شده‌است؟ چون در حرم عسل خورده‌است.

خداوند در تعبير عسل در قرآن مي‌فرمايد: وَأَوْحَى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِي مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتًا وَمِنَ الشَّجَرِ وَمِمَّا يَعْرِشُونَ (٦٨)ثُمَّ كُلِي مِنْ كُلِّ الثَّمَرَاتِ فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلا يَخْرُجُ مِنْ بُطُونِهَا شَرَابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ فِيهِ شِفَاءٌ لِلنَّاسِ إِنَّ فِي ذَلِكَ لآيَةً لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ (٦٩)

براي مردم عسل شفا است، ولي اين عسل عسلي نيست که در اين مغازه‌ها مي‌فروشند؛  بلکه عسل حقيقي همان عبادت شيرين و معنوي است که به نوعي يک مرتبه قلب آدم سرشار از شيريني مي‌شود. در همين روضه‌هاي امام حسين که نشسته‌ايد به آدم يک غذاهاي معنوي داده مي‌شود که باعث انرژي مي‌شود.

ما انسان‌ها گاهي‌وقت‌ها فکر مي‌کنيم حضرت زهرا بنگاه املاک دارند مي‌گوييم به ما يک خانه بدين يا حرم امام رضا که مي‌رويم مي‌گوييم ماشين مي‌خواهيم هيچ‌وقت نشده که براي درونمان چيزي طلب کنيم.

خلاصه مطلب:

ما در مورد قرآن صحبت کرديم ولي گفتيم قرآني که معناي آن را بفهميم قرآني که آثار دارد يعني آدم که سراغ قرآن مي‌رود از قرآن عسل مي‌گيرد و هم در سورة بقره آمده است که هم مرغ‌بريان و هم سکنجبين؛ قرآني که در درونش سفرههاي عظيم معنويت است و قرآني که در درونش آب است، آبي که انسان را شستشو مي‌دهد و پاکيزه مي‌کند.

اللهُمَ صَلِ علي محمد وَ آلِ محمد

دانلود ورد

 
 
   |    نوشته شده توسط علي آقاسي زاده
 
 
 

معناي تسبيح ۱

آدميزاد در زندگي جمعي که قرار مي‌گيرد ناخودآگاه يک سگ از درونش شروع به پارس‌کردن و حمله‌کردن مي‌کند. سگي که در باطن آدميزاد نهفته است هميشه دنبال غذا مي‌گردد. يکي از غذاهاي اين سگ بديهاست.

آدميزاد اگر به اين سگ از درون جان خودش غذا بدهد، اين سگ آرام مي‌شود و به کسي کار ندارد؛ اما اگر از درون جان خودش به اين سگ غذا ندهد، به بيرون حمله مي‌کند.

همة ما از وقتي که عقل و شعور پيدا مي‌کنيم، دنبال عيب و نقص مي‌گرديم.

آدمها دو گونه‌اند: يا آدمي که عيب و نقصهاي خودش را فراموش کرده و هيچ عيب و نقصي در خودش نمي‌بيند. در اين صورت به محض اين‌که آدميزاد از عيب و نقصهاي خودش (عيب و نقصهاي ما همان غذايي است که سگ درون ما تغذيه مي‌کند) غافل شود و بديهاي خودش را نبيند، اين سگ بيدار مي‌شود. يا به طور مثال يک زن و شوهر و يا خواهر و برادر اگر سگ درونشان سير از بدي و عيب و نقص نباشد، شروع  به نگاه کردن به بديهاي طرف مقابل مي‌کنند و از اين وسط جنگ و آتشي به وجود مي‌آيد. به همين دليل يک زندگي تبديل به جهنم مي‌شود و معناي جهنم  همين است (که دو سگ گرسنة بديها در مقابل هم قرار مي‌گيرند.)

حالت بعدي اين است که در قرآن کريم آمده است که خوش به حال کساني که مشغول تسبيح‌کردن هستند. (تسبيح به اين معنا است که فردي آن‌قدر مشغول بديهاي خودش است به طوري که در بديهايش غرق است و در حال شناکردن است که ديگر به بديهاي ديگران کار ندارد) و هنگامي که فردي درپي بديهايش باشد و سگ درونش سير باشد، کم‌کم بديهايش رو به خوبي مي‌رود.

خدا مي‌فرمايد: (وَأَوْحَى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِي مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتًا وَمِنَ الشَّجَرِ وَمِمَّا يَعْرِشُونَ) ما به زنبور عسل گفتيم که پرواز کن و بر روي گلهاي مختلف بنشين و تغذيه کن.

از دل زنبور عسل، عسلي بيرون مي‌آيد که در آن شفا است. خوش به حال کسي که در دل خودش و در باطن خودش آن قدر غرق بديهاست که سخنش و رفتارش مانند عسل شيرين و شفا بخش مي‌شود.

و اما کسي که بديهاي خودش را فراموش کرده همانند يک مگس مي‌شود و هميشه دنبال نجاسات مي‌گردد.

پس معناي تسبيح يعني غذادادن از درون خودمان به همان سگي که در باطن ما دنبال بديها است.  اگر مي‌گويند کافر آدم بدي است به اين معني نيست که سني، مسيحي و يا يهودي آدم بدي است؛  بلکه کافر به معني آدم بدبين، حسود و شکاک است و آدم از وقتي کافر مي‌شود که از بديهاي خودش فارغ مي‌شود و به سراغ بديهاي ديگران مي‌رود.

آدميزاد هر چه بيشتر در بديهاي خودش غرق باشد، به خدا نزديکتر است.

اللهُمَ صَلِ علي محمد وَ آلِ محمد

دانلود متن

 
 
   |    نوشته شده توسط علي آقاسي زاده
 
 
 

خَلَقَ الانسانَ مِن عَلَق

در همه جا اين ترجمه به چشم مي‌خورد که خداوند انسان را از خون بسته شده آفريده در حالي که هيچ‌جا و در هيچ لغتي علق به معني خون بسته شده نيست بلکه علق به معناي علاقه است به طور مثال ما به فرزند، همسر، پدر و مادر علاقه داريم خداوند انسان را از  علاقه آفريده است اگر شخصي علاقه خود را دفن کند انسانيت خود را از دست مي‌دهد اشخاصي در زمان ائمه و پيغمبران وجود داشتند که از اجتماع فاصله مي‌گرفتند به طور مثال در زمان امام صادق† فردي بود که خانواده‌اش را رها کرد و به مسجد رفت و مشغول به نماز عبادت‌هاي طولاني و نماز شد خبر به امام صادق رسيد که فلاني اهل حق شده است امام فرمودند: بگوييد بيايد من کارش دارم مرد آمد و امام پرسيدند چکار مي‌کني؟ مرد گفت: من دنيا را رها کردم و مشغول عبادتم امام صادق† فرمودند: نترسيدي الاغ بشوي مرد گفت من نماز مي‌خوانم الاغ بشوي يعني چه؟ فرمودند: هر که از زندگي عادي بيرون رود حيوان مي‌شود.

تمام کساني که خودشان را از اجتماع دور کنند چهره باطني آنها تبديل به حيوان مي‌شود خداوند انسان را از عَلَق آفريده است يعني انسانيت انسان در اثر ارتباط پديد مي‌آيد، در غير اين صورت انسان اگر تنها باشد مانند انسانهاي اوليه که تنها زندگي مي‌کردند، با حيوان فرقي ندارد.

خداوند وقتي مي‌فرمايد: انسان (همين موجودي که روي دوپا راه مي‌رود) اگر آمد و وارد اجتماع شد بعد از ورود به اجتماع انسان سر دوراهيقرار مي‌گيرد يا به سمت مثبت (شاکر) يا به سمت منفي (کفور)حرکت می کند.

در سوره مبارکه الانسان آمده است:

هَلْ أَتَى عَلَى الإنْسَانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئًا مَذْكُورًا (١)

إِنَّا خَلَقْنَا الإنْسَانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشَاجٍ نَبْتَلِيهِ فَجَعَلْنَاهُ سَمِيعًا بَصِيرًا (٢)

إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا (٣)

إِنَّا أَعْتَدْنَا لِلْكَافِرِينَ سَلاسِلا وَأَغْلالا وَسَعِيرًا (٤)

إِنَّ الأبْرَارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كَانَ مِزَاجُهَا كَافُورًا (٥)

انسان يکي از اين چهار چهره را پيدا مي‌کند: ۱ـ شيطان ۲ـ جن ۳ـ ملک ۴ـ آدم

وقتي ميگوييم: اَعوذُ بِاالله مِنَ الشِيطانِ الرَجيم دنبال يک ديو يا پري که ديده نميشود نباشيم بلکه همين آدم‌هايي که در مقابل ما هستند که داخل شناسنامه‌اش نوشته شده فلاني پسر فلان اين شخص در درون شناسنامه باطني‌اش مي‌بيند که شيطان يا ملک و يا آدم است که اگر چهره‌اش پنهان باشد جن ناميده مي‌شود به طور مثال چرا جنين اين نام را دارد؟ جنين يعني يک موجودي که در پشت پرده شکم مادر نهفته است و کسي نمي‌داند اين جنين زشت است يا زيبا، دختر است يا پسر جن هم يعني موجودي که چهره باطني مخفي دارد.

اللهُمَ صَلِ علي محمد وَ آلِ محمد

دانلود متن (ورد)

دانلود صوت

 
 
   |    نوشته شده توسط علي آقاسي زاده
 
 
 

انتظار

آب کم جو تشنگي آور بدست                                                      تا بجوشد آبت از بالا و پست

هر کجا فقري نوا آنجا رود                                                           هر کجا دردي دوا آنجا رود

                                                                                                                                 مثنوي

همه دنبال آب مي‌گردند در حالي که از آب مهمتر تشنگي است و اگر کسي تشنه بشود خود به خود آب سراغ آن مي‌رود واگر کسي گرسنه بشود حتما غذا سراغش خواهد آمد

در زيارت امين‌اللّه هست که ميگويد: «وَ مَناهِلَ الظِّماءِ مُترَعَه »

يعني «سفرهاي آب زيرزميني و چشمه ها و برکه هاي پر آب براي آدمهاي تشنه آماده است و همچنين سفره‌هاي رنگين و پر طعام» البته براي کساني حکايت ميکند که گرسنه، فقير و تشنه باشند اگر کسي اين سه چيز سراغش آمد بلافاصله بايد بداند که در مسيري قرار گرفته که دارد به چشمه هاي آب نزديک ميشود وبه معنويتي مشرف ميشود فقط:

بي ‌تابي، بي‌حوصلگي، رنجيدن و دل مردگي عاملها و آفتهايي هستند که تشنگي و گرسنگي را خراب مي کنند کسي که تشنگي و گرسنگي به سراغش آمد بايد منتتظر بشه و آن را با آغوش باز بپذيرد.

معناي انشااللّه هم همين است انشااللّه کلمه خيلي بزرگي است يعني همه کارها دست خداست و خداوند براي همه کارها در عالم يک حساب و مهندسي‌هاي بسياردقيق انجام داده مثلا امکان اين نيست که امکان اين نيست که آدم قبل از اينکه دوره بلوغ برايش سپري شود. بلوغ به معناي رسيدن است مثلا فرض کنيد شما مي‌خواهيد يک لقمه بزرگ به اندازه کره زمين بخوريد براي انجام اين کار بايد صبر و تحمل بکنيد و آن قدر بزرگ شويد که دهانتان کره زمين را ببلعد ولي اگر بي‌حوصله و بي‌تاب بوديد هم لقمه را حرام مي کنيد و هم خود را هلاک معناي انتظارهم همين است.

انتظار دو رکن دارد: درک فقر ونارسايي و ديگري صبوري کردن و انتظار کشيدن.

انتظار اولش تلخ است که به اين مرحله صبر گفته مي‌شود. صابر به کسي گفته مي‌شود که آن تلخي را مي‌تواند بخورد و تحمل مي کند بعد کم کم اين فرد در حال بزرگ شدن است و به يک بلوغ در حال نزديک شدن است و به مقام تسليم مي‌رسد يعني اون ميوه‌اي که قبلا تلخ بود ديگر برايش بي‌مزه شده است که اسم اين مرحله تسليم نام دارد بعد از اين مرحله همان ميوه تلخ که بي‌مزه شده بود کم کم رو به شيريني مي‌رود و به مقام بزرگ رضا مي رسد يعني به همان جايگاهي که دقيقا همان ديدگاه آن مهندس رو پيدا مي‌کند و وقتي به اين مقام بزرگ يعني رضا رسيد مي فهمد که:

هرچه آن خسرو کند شيرين بود                                              خاصه کان ليلي اين مجنون بود

الهُمَ صَلِ علي محمد وَ آلِ محمد

دانلود متن (ورد)

دانلود صوت

 
 
   |    نوشته شده توسط علي آقاسي زاده
 
 
     
 

pctfx3.3

Digital Classic Float Template

Interactive CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog میزبانی وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور